خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که بدان میخندم
سرمو گذاشته بودم رو شونش. آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد.بهش گفتم يه چيزي بگم؟ گفت بگو. گفتم دوستت دارم...........گفت من بيشتر......گفتم نه من بيشتر. گفت اصلا دوتامون به يه اندازه......... روزي لپ يار کردم بوس؛گفت هم بي ادبي هم لوسی گفتم گناهم چيست که کردم بوسي گفت لب رو ول کردي لپ رو مي بوسي سلاااااااااااااااااااااااااام عیدتووووووووون مبارککککککک من واقعاْ از حضور همگی معذرت می خوام خوب چیکار کنم این مهیار که کمکم نمی کنه باید خودم بیام آپ کنم همش من این مدت نبودم ولی اتفاااااااق ها افتادهههههههههههههه داداااااااااااااااااش کبیییییر عروسییییییت مبارک شقایق جووووووون(زن داداش کبیر می باشد) عروسییییت مبارکککککک البته شقایق جون لازم به ذکر که دیگه توی زندگیت خوشی نمی بینی از دست این داداش من نخند بابا جدی گفتم به من چه باور نکن پس فردا نیای بگی سپیده داداشت رو نمی خوام ها من از طرف مهیار هم تبریک می گم آخه نه که خیلی زیاد میاد اینجا یادش میره آقا مهیار حقت ببینم به غیرتت بر می خوره بیای کمکم کنی یا نههههه نکنه همه ی پسرا اینجورین؟؟؟آره دخترا؟؟؟؟ حتماْ نظرتون رو بگین چون می خوام بدونم حالا میریم که آپ کنییییییمممم قربان همگی
گفتم باشه.فقط من يه کوچولو بيشتر.....خنديد.به چشمام نگاه کرد......اما نمي دونست اين آخرين باريه که به چشمام زل ميزنه...................ولي من خوب ميدونستم.يه گوشه نشستيم سرمو گزاشتم رو سينش....گفتم برام قصه بگو...........
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در Wed 8 Apr 2009ساعت
8:20 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Wed 8 Apr 2009ساعت
8:17 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Wed 8 Apr 2009ساعت
8:12 PM توسط مهیار وسپیده| |


