خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که بدان میخندم
من که گفتم از دلت خبر ندارم تو نگفتی میرم و تنهات می زارم دلم از روزی که رفتی بی قراره عزیزم طاقت دوریت و ندارم چرا با خاطره هات تنهام گذاشتی؟ شایدم دروغ بودن دوستم نداشتی غم و غصه تو دلت موندگاره می دونم که گریه هام فایده نداره دل بی قراره طاقت دوری نداره می خوام ببینم گل نازم و دوباره خدا خدایا دل من آروم نداره خدا خدایا دل من یه بی قراره بیا برگرد بی تو تنهام سر خاکت اومدم گریه نکردم آخه باورم نشد خاکت می کردم نمی دونی که گلم چه حالی داشتم پیرهن سیاهمو تنم می کردم دل بی قراره طاقت دوری نداره می خوام ببینم گل نازم و دوباره خدا خدایا دل من آروم نداره خدا خدایا دل من یه بی قراره بیا برگرد بی تو تنهام چه زیباست..... به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است....... دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دستان مهربانت زندگی چه ناشکیباست اگه جسمم کویره اگه عشقم حقیره اگه خالیه دستام اگه همیشه تنهام برای تو عاشق ترین عاشق دنیام من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو و دیگری وجود تو به دو چیز اعتقاد دارم یکی خدا و دیگری تو من در این دنیا دو چیز میخواهم یکی تو دیگری خوشبختی تو من این دنیا را برای دو چیز میخواهم یکی تو و دیگری با تو ماندن تا همیشه مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده بود به مادرش بگويد. وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يه ماژيک روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! » . مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو. "تام" از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال. تامي از غصه گريه كرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد . تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر درحاليكه اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد بعد از آن ، مادر هر روز به آن اطاق مي رفت و با تمام مهرش به آن تابلو نگاه ميگرد به ياد اولين خاطره اي که از او در ذهنم نقش بسته مي افتم. صورتش مثل ماه مي درخشيد و با چشمهاي سياهش خيره به من نگاه مي کرد. شبيه يک فرشته بود اگر چه آن زمان هنوز معني فرشته را نمي فهميدم. باز هم به ياد خاطرات گذشته مي افتم و در حالي که اشک ميريزم پارچه سفيد را به روي صورتش ميکشم. "از خاک آفريده شده ايم و به خاک باز خواهيم گشت" و حالا ميفهمم که فرشته يعني «مادر». بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست ************************* کسی که خوابه رو می شه بیدارش کرد ولی کسی که خودش رو به خواب زده نه 


من نيز نگاهش کردم و خنديدم و بعد، مثل تشنه اي که به آب رسيده باشد صورتم را غرق بوسه کرد.
و امروز من به او خيره شده ام و صورتش را براي آخرين بار مي بوسم.
همگي دعا مي کنيم و سپس خاک بر رويش ميريزيم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در Sat 14 Feb 2009ساعت
5:27 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Wed 11 Feb 2009ساعت
1:14 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Wed 11 Feb 2009ساعت
1:11 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Thu 5 Feb 2009ساعت
12:15 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Thu 5 Feb 2009ساعت
12:5 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Sun 25 Jan 2009ساعت
9:50 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Sun 25 Jan 2009ساعت
7:4 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Thu 22 Jan 2009ساعت
12:30 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Tue 20 Jan 2009ساعت
6:39 PM توسط مهیار وسپیده| |






