تبليغاتX
دیوانگی
دیوانگی

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که بدان میخندم

پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.
پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!
پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد..

نوشته شده در Mon 17 Nov 2008ساعت 6:59 PM توسط مهیار وسپیده| |

مرد جواني که مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادي نداشت.او چيزهايي را که درباره خداوند و مذهب مي شنيد مسخره مي کرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن و همين براي شنا کافي بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد.
احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود !

نوشته شده در Mon 17 Nov 2008ساعت 6:33 PM توسط مهیار وسپیده| |

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

نوشته شده در Mon 17 Nov 2008ساعت 6:10 PM توسط مهیار وسپیده| |

 براي فهميدن ارزش ده سال :

 از زوجهاي تازه طلاق گرفته بپرس...........

 براي فهميدن ارزش چهار سال :از فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.............

 براي فهميدن ارزش يك سال :

از دانش اموزي كه در امتحانات پايان سال مردود شده بپرس.............

براي فهميدن ارزش نه ماه:

 از مادري كه نوزاد مرده به دنيا اورده بپرس......................

براي فهميدن ارزش يك ماه:

از مادري كه نوزاد زودرس به دنيا اورده بپرس......................

براي فهميدن ارزش يك هفته:

 از سردبير يك روزنامه هفتگي بپرس...................

براي فهميدن ارزش يك ساعت:

از عاشقاني كه در انتظار يكديگر به سر برده اند بپرس...............

 براي فهميدن ارزش يك دقيقه:

 از شخصي كه قطار....اتوبوس...يا هواپيما را از دست داده بپرس..............

 براي فهميدن ارزش يك ثانيه:

 از بازمانده يك تصادف بپرس............................

 براي فهميدن ارزش يك دوست:

از كسي كه ان را از دست داده بپرس...............

این پیام از دوست عزیزمون کبیر هست من هم گذاشتم چون واقعاْ زیباست.

کبیر جان ممنونم.

نوشته شده در Fri 14 Nov 2008ساعت 5:27 PM توسط مهیار وسپیده| |

منطق عشق , منطق دليل و برهان نيست . منطق صغری و کبری نيست . منطق علت و معلول نيست . منطق عاشق و معشوق است . منطق اميد و آرزو . منطقی که فقط عشاق به آن استناد ميکنند و عقلا به مضحکه بر مجلس عقل . و من بر همان منطق تو را ميپرستم و ميستايم.

Piano

نوشته شده در Thu 13 Nov 2008ساعت 4:43 PM توسط مهیار وسپیده| |

دیشب قبل از خوا ب فال حافظ گرفتم.حافظ رو به عشقش قسم دادم تا جواب دلمو بده میدونی کدوم غزلش اومد ؟ دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از ان نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از ان مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد.

نوشته شده در Thu 13 Nov 2008ساعت 4:37 PM توسط مهیار وسپیده| |

اعتماد در عین بی اعتمادی پارادوکسی بود که قبولش کردم تا کلمه قشنگ دوست تو ذهنم خراب نشه خیلی چیزا تو دوستی با آدمها دیدم ولی هیچ وقت نخواستم قبولش کنم...شاید اشتباه محض باشه ولی به قشنگ موندن کلمه دوست می ارزه...

نوشته شده در Thu 13 Nov 2008ساعت 4:33 PM توسط مهیار وسپیده| |
 

انگار پای ثانیه ها لنگ میشود

وقتی دلی برای دلی تنگ میشود

انگار که این دل پر از غم میشود

وقتی نگاه من از یار کم میشود

انگار که سنگینی دوری چو سنگ میشود

وقتی کنارمی حتی دلم تنگ میشود

نوشته شده در Sun 9 Nov 2008ساعت 7:19 PM توسط مهیار وسپیده| |

     برگها درانتهای زوال می افتند و سیب ها در ابتدای کمال...بنگر که چگونه می افتی...چون برگی زرد یا سیبی سرخ...؟ 

نوشته شده در Sat 8 Nov 2008ساعت 6:26 PM توسط مهیار وسپیده| |

دست هايي كه كمك مي كنند ، مقدس تر از لبهايي هستند كه دعا ميكنند.

نوشته شده در Wed 5 Nov 2008ساعت 5:10 PM توسط مهیار وسپیده| |

بزرگترين آرزوي من کوچکترين نگاه توست بزرگترين غم من آخرين نگاه توست

نوشته شده در Wed 5 Nov 2008ساعت 5:9 PM توسط مهیار وسپیده| |

                                 

وقتی که او رفت،شب بود و تاریکی بودو آنان در خواب.

اکنون شب تاریک،و من به جستجوی او که "ای عزیز،بازآ،جهان در خواب است،

و ستارگان چشم به ستارگان دوخته اند و هیچکس نخواهد دانست که تو لحظه ای اینجا آمده بودی."

 وقتی که او رفت،درختان جوانه بسته بودند و آغاز بهار بود.

اکنون گلها به تمامی شکفته اند، و من او را می خوانم، "ای عزیز،بازآ.

کودکان در بازی بی پروای خود گلها را چیده می پراکنند.و اگر تو بیایی و شکوفه کوچکی برداری هیچکس نخواهد فهمید."

آنان که بازی می کردند همچنان به بازی سرگرمند،چه گشاده دست است این زندگی!

به پرگویی آنان گوش می کنم و آواز می دهم "ای عزیز،بازآ،که قلب مادر مالامال عشق است،واگر بیایی و فقط نیم بوسه ای از او بربایی هیچکس آنرا از تو دریغ نخواهد کرد."

نوشته شده در Wed 5 Nov 2008ساعت 5:4 PM توسط مهیار وسپیده| |

بی بیییییییییییییب من اومدم دست دست، نبینم نشسته باشی، هی آقا نیگاه نکن پاشو قر بده، اول مهیار پاشه، پاشو پاشو مهیار جونی.هَه هَه.

نیومدم آپ کنم اومدم از همه عزیزانی که نظر دادن تشکر کنم. دوست گلم بیتا جون که نظرشون خیلی برام مهم بود، بیتا جون فکر کنم حق با تو، ولی نمی دونم بازم باید نازنین جون نظر بده.

نفر دوم نازنین جونم که قابلش رو نداشت.

نفر سوم هم دوست خوبم مانی که لینکش هم کردم، مرسی مانی جون بازم بیا و خوشحالم کن.

همین.

فدای همگی

بای

نوشته شده در Sat 1 Nov 2008ساعت 7:57 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 7:35 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 7:32 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 7:31 PM توسط مهیار وسپیده| |

خوب اینم از داستان ما من قول می دم که واقعیت هست فقط جان هر کی دوست داری نامردی نکن نظرتو بگو. این دوست گلمون بهاره جون عکس بوس خواسته الان کلی بهاره جان برات می ذارم تا همین یه نقص هم تموم شه، چطوره؟؟؟ پس برو بریم.

نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 7:29 PM توسط مهیار وسپیده| |

داستان واقعی که گفتم دارم می نویسم پس به نام خودش آغاز می کنم:

به نام خدا

روزی توی کانادا زیر همین آسمون نیلگونی که خودمون هستیم یه دختری با نام نازنین با پسری به نام میلاد دوست شد. اونا عاشق هم بودند، بدون هم زندگی براشون کاملاْ به معنی بود، هر روز اگر صدای همدیگه رو نمی شنیدن زندگی براشون انگار تمام می شد.روزها به خوبی و خوشی گذشت و .....گذشت و .....گذشت......

دوسال از این دوستی صادقانه گذشت، دیگه کم کم میلاد با نازنین سرد شده بود، بهش توجهی نداشت، با نازنین سرد شده بود، ولی همچنان می گفت: نازنین دوست دارم. تا اینکه توی دانشگاه دختری به نام لیدا اومد و با میلاد دوست شد و باعث شد تا دوستیشون به هم بخوره. میلاد اثیر لیدا شده بود و جرات ترک کردن اونو نداشت.

یه روز میلاد اومد پیش نازنین و گفت: نازنین من خیلی دوست دارم ولی من و فراموش کن، خاطراتم رو پاک کن، اصلاْ فراموش کن که میلادی توی زندگیت بوده. نازنین هرچی حرف زد با میلاد تا نذاره اون بره ولی باز هم میلاد نازی رو تنها گذاشت. یه پسری به نام سامان هم از نازنین تقاضای دوستی کرده بود اما میلاد به نازنین گفت: من نمی ذارم که تو با سامان دوست بشی، تو فقط مال منی و مال من هم باقی می مونی نمی ذارم دست کس دیگه ای به تو برسه.

حالا به نظر شما میلاد نازنین رو دوست داره یا نه؟؟؟

نازنین جونم امیدوارم اونجوری که گفته بودی نوشته باشم، گلم اگر نقصی داره بگو تا درستش کنم. دوست دارم عزیزم. تقدیم به خودت.

نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 7:20 PM توسط مهیار وسپیده| |

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟؟

نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 7:3 PM توسط مهیار وسپیده| |

سلام به همگی شما دوستان گلم. خوبین ایشالله که ؟؟ من قرار بود کمتر بیام آقا مهیار آپ کنه ولی دیگه انگار سرش بدجوری شلوغه در نتیجه من آپ می کنم. آقای متین از تعریفتون خیلی ممنونم دوست خوبم. نازنین جان من جنبه این همه تعریف ندارم ها! امروز یه آپ دارم و اگه برسم یه داستان زندگی کاملاْ واقعی که از زندگی نازنین عزیزم هست. می نویسم که کسی این کار و دیگه انجام نده. دوستون دارم. فعلاْ

نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 7:1 PM توسط مهیار وسپیده| |

چقدر حقيرند مردماني که نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده دوست نداشتن نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند.

نوشته شده در Tue 28 Oct 2008ساعت 5:30 PM توسط مهیار وسپیده| |

یک روز رسد خوشی به اندازه کوه ٬ یک روز رسد غمی به اندازه دشت ٬ افسانه زندگی چنین است گلم ٬ در سایه کوه باید از دشت گذشت .

نوشته شده در Tue 28 Oct 2008ساعت 5:29 PM توسط مهیار وسپیده| |

اگر می دونستی قطره بارون وقت جدا شدن از ابرها چه حسی داشت،

اگر می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها می شه،

اگر می دونستی یه درخت کاج وقت رفتن پر کشیدن پرنده ها چه غمگین می شه،

اگر می دونستی رفتن چه آتیشی به جونم کشید،

اونوقت اینقدر راخت نمی گفتی:

خداحافظ

نوشته شده در Tue 28 Oct 2008ساعت 5:28 PM توسط مهیار وسپیده| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس