تبليغاتX
دیوانگی
دیوانگی

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که بدان میخندم

بی بیییییییییییییییییب سلااااااااااااااااااام

مرسی عزیز دلم، خیلی غیر منتظره بود منم جبران می کنم برات.

منم دوست دارم جیگرم

اونقدر دوق زدم که نمی دونم چیکتر کنم، در هر حال دوست دارم گلم.

ممنونم

نوشته شده در Thu 21 Aug 2008ساعت 10:7 AM توسط مهیار وسپیده| |
سلام سپیده عزیزم .تبریک کوچک مرا با سخاوت بی حدت بپذیر.

ایشالا ۲۰۰ تا تولد بعدی رو درکنار هم با شادی جشن بگیریم .

دوست دارم عزیزم .تولدت مبااااااااااااااااارررررک

 

  

اینم کیک تولدش .بفرماییییییییییییید

نوشته شده در Wed 20 Aug 2008ساعت 4:43 PM توسط مهیار وسپیده| |


نوشته شده در Wed 20 Aug 2008ساعت 4:17 PM توسط مهیار وسپیده| |
             

            

         

چه خوب شد بدنیا امدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی

                 تولدت مبارک سپیده جان

نوشته شده در Wed 20 Aug 2008ساعت 3:48 PM توسط مهیار وسپیده| |

                                           (با جیغ بخوانید!!!)

توولد...

          توولد...

                      توولدت مبارک...

مبارک...

            مبارک...

                        توولدت مبارک...

 

بیا شمعارو فوت کن...

                                     که ۱۰۰سال زنده باشی

 

سپیده جونمتوولدت کلی مبارک باشه عزیزم.

امیدوارم سال جدید زندگیت یکی از بهترین و

خاطره انگیزترین سالها برات باشه 

 

                                                           دوست دارم  

نوشته شده در Wed 20 Aug 2008ساعت 3:28 PM توسط مهیار وسپیده| |

1) اجتماعي:

كي عاشق كي شده؟

كي مراسم مي گيرن؟

مهريه اش چقدر بود؟

جهيزيه اش چيا بود؟

آيا حامله است؟

چي زائيده؟


2) هنري:

كي با كي نسبت داره؟

كي چقدر مي گيره؟

كي قراره با كي ازدواج كنه؟

كي با كي به هم زده؟

كي كجا رقصيده؟


3) اداری:

كي چقدر مي گيره

كي قراره مدير بشه؟

كي با مدير نسبت داره؟

كي با مدير به هم زده؟

كي قراره ازدواج كنه ؟


۴) مراسم عروسي

كي چي پوشيده؟

كي چي خريده؟

كي چي ماليده ؟

كي با چي آمده؟

كي بخاطر كي نيومده؟

۵)بعد از مراسم:

كي چي پوشيده بود؟

كي چي آورده بود؟

كي چرا نيومده بود؟

كي بدون دعوت آمده بود؟

كي بود كه چيز مناسبي نپوشيده بود؟!

۶) تركيبي:

كي، كجا و با كي نسبت داشت كه حالا داره چقدر مي گيره؟

كي عاشق كي بود كه حالا چرا بره با يه، كي ديگه ازدواج كنه؟

كي از كجا آورد كه تونسته چي بخره؟

كي با كي به هم زده كه با كي خوب شده؟

كي با كي كجا رقصيده بودن كه چرا چيز مناسبي نپوشيده بودن؟

نوشته شده در Sat 16 Aug 2008ساعت 11:11 AM توسط مهیار وسپیده| |

سلااااااااااااام، بابا شرمندم کردین اینقدر نظر دادین نکنه از قدمه منه که اینجوری شده؟؟

حالا بازم من روحیم رو نمی بازم و همچنان آپ می کنم.

پس فعلاْ دوستان.

نوشته شده در Sat 16 Aug 2008ساعت 11:2 AM توسط مهیار وسپیده| |

اگر روزی دلت لبریز غم بود    گذارت بر مزار کهنه ام بود   
بگو این بی نصیب خفته در خاک    یه روزی عاشق و دیوانه ام بود...

سلاااااااااااام ، آخ جونمی جون بلاخره منم یه چیزی نوشتم. (سپیده)


نوشته شده در Sat 9 Aug 2008ساعت 9:40 AM توسط مهیار وسپیده| |
عشق را باید از ماهی اموخت که چه بی پایان اب را پر از بوسه های بی پاسخ می کند

نوشته شده در Thu 7 Aug 2008ساعت 11:37 PM توسط مهیار وسپیده| |

سلام من سپیدم خیلی خوشحالم که افتخار پیدا کردم بنویسم اونم با مهیار جانم

ایشالا که وبلاگ بهتر میشه اونم با وجود من

فعلاْ تا بعد که آپ کنیم.

نوشته شده در Thu 7 Aug 2008ساعت 8:39 PM توسط مهیار وسپیده| |
bia98.com

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن.

نوشته شده در Wed 6 Aug 2008ساعت 1:20 PM توسط مهیار وسپیده| |

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي

heart

نوشته شده در Wed 6 Aug 2008ساعت 1:17 PM توسط مهیار وسپیده| |

گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

love pic

نوشته شده در Wed 6 Aug 2008ساعت 1:10 PM توسط مهیار وسپیده| |

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

نوشته شده در Wed 6 Aug 2008ساعت 1:5 PM توسط مهیار وسپیده| |
عکس های عاشقانه

 هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی ست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: "ما زیاران چشم یاری داشتیم" "خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده در Wed 6 Aug 2008ساعت 1:3 PM توسط مهیار وسپیده| |

بَه بَه سلااااااااااام ، میبینم که من نبودم همگی شادو خندون بودین ، حالا اومدم تا یک آپی بکنم و برم، اون دفعه زیاد بود و انگاری خستتون کرد پس این دفعه کم آپ می کنم.

از همه شما دوستای عزیزی که میاین بهم دلگرمی میدین هم واقعاْ ممنونم مطمئناْ اگر تا الان نبودین منم وبلاگ رو می ذاشتم می رفتم.

بَه بَه بَه سپیده جون سرافرازمون کردی دختر، فکر نمی کردم اومده باشی و نظر داده باشی خیلی ممنونم گلم که میای و جواب این متن های منو میدی.

توجه                  توجه                     توجه

من می خوام یک تغییر اساسی توی وبلاگ بدم، آریا که دوست من هست حالش زیاد مساعد نیست و دکترش بهش استراحت مطلق داده و به منم هیچ کمکی نمی کنه، می خوام اگه سپیده قبول کنه از این به بعد منو سپیده با هم وبلاگ رو بچرخونیم آخه تنهایی خسته شدم. پس من در خضور همگی شما از سپیده می خوام بیاد اینجا کمکم. سپیده جان اگه دوست داشتی ممنونت می شم گلم.

حالا میریم سراغ آپ چون خیلی حرف زدم.

فعلاْ.

نوشته شده در Wed 6 Aug 2008ساعت 12:58 PM توسط مهیار وسپیده| |

اگر روزی دلت لبریز غم بود    گذارت بر مزار کهنه ام بود   
بگو این بی نصیب خفته در خاک    یه روزی عاشق و دیوانه ام بود...

bia98.com

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:55 PM توسط مهیار وسپیده| |
سایت عکس
نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:53 PM توسط مهیار وسپیده| |
bia98.com
نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:52 PM توسط مهیار وسپیده| |
عاشقانه
نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:51 PM توسط مهیار وسپیده| |

یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:50 PM توسط مهیار وسپیده| |

سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن

قلب

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:49 PM توسط مهیار وسپیده| |

آن شعله آتش که از هر شمع برخیزم... تمام هستی خود را فقط به پای تو ریزم... درون قلب من فرمانروایی کن... که از موی تو برخیزد همه عطر دل انگیزم...

قلب

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:47 PM توسط مهیار وسپیده| |

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:46 PM توسط مهیار وسپیده| |

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:37 PM توسط مهیار وسپیده| |
عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)

عروس لوس: بع..........له!
عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس
عروس خجالتي: اوهوم
عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري مي پذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ...
عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ...
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... من شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم
عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست مي خواي بخواه نمي خواي هم به درک)

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:36 PM توسط مهیار وسپیده| |

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت

 خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم

 شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد

 بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار

 کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:33 PM توسط مهیار وسپیده| |

انسان بودن يعني اين که وقتي با کسي مشتاقانه کوهي رو بالا رفتي اما رو قله حس کردي که ازش بي نياز شدي يادت نره که اون پايين چقدر بهش نياز داشتي

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:30 PM توسط مهیار وسپیده| |

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:29 PM توسط مهیار وسپیده| |

از غم دوری سپیده جونم آخرش می کشم خودمو.

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:20 PM توسط مهیار وسپیده| |

سلااااااااااااام

عیدتون مبارک

عیدی من یادتون نره .

مبعث مبارک

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 3:14 PM توسط مهیار وسپیده| |

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي

نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 1:53 PM توسط مهیار وسپیده| |
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه
نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 1:51 PM توسط مهیار وسپیده| |

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند...

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك!

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم!

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد

قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام...

همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل

گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلئي صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم

از اين به بعد يار من باشي.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه

يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند.

نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 1:49 PM توسط مهیار وسپیده| |

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد

باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها

خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله

ديده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود

باز هم لاى‌كتابم مى‌نهم يك شاخه ياس

مى‌كنم بهر پيامى قاصدك را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى‌شوم

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم

نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 1:47 PM توسط مهیار وسپیده| |
همیشه ابرها گریه میكنن ولی همه عاشق ستاره ها میشن . دل ابرها پره . یادت باشه چشمك ستاره ها ، ابرها رو از یادت نبره
نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 1:44 PM توسط مهیار وسپیده| |
 

انقدر دوست دارم كه تو كتاب جا نمي شه

 

پـــي چـاره ام با حـــــرفاي الـفـبا نمي شه

  

چشاتو نمي شه گفت چه رنگيه بس كه گلي

 

هيچ چشي چش نزنم انقـده زيــبا  نمي شه

نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 1:43 PM توسط مهیار وسپیده| |
یک زمان مردم دنیا دلشان درد نداشت هیچ کس دغدغه آنچه که می کرد نداشت چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم، زمین این همه نامرد نداشت
نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 1:42 PM توسط مهیار وسپیده| |

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم؛

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم؛

بر لب کلبه ی محصور وجود،

من اگر در این خلوت خاموش سکوت،

اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم،

تک و تنها، به خدا می شکنم، می شکنم

نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 1:41 PM توسط مهیار وسپیده| |
سلاممممممممم بابا من مردم یه بار آپ کردم دیدم وب رو بهم ریخته پاک کردم و دوباره دارم آپ می کنم.

من ممنونم از همه ی شما عزیزانی که نظر می دین به خصوص سپیده گلم که الان مسافرته و من منتظرم تا بیاد.

دوباره برم آپ کنم. نظر یادتون نره

یا حق

نوشته شده در Sun 27 Jul 2008ساعت 1:39 PM توسط مهیار وسپیده| |
شاملو: عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم
نوشته شده در Thu 24 Jul 2008ساعت 8:20 PM توسط مهیار وسپیده| |
شکسپیر : بغض برگترین اعتراضه ولی اگه شکسته بشاه دیگه اعتراض نیست ، التماسه

نوشته شده در Wed 23 Jul 2008ساعت 9:18 PM توسط مهیار وسپیده| |

زيبا ؛

زيبا ، هواي حوصله ابري است

چشمي از عشق ببخشايم

تا رود آفتاد بشويد دلتنگيم را

زيبا ؛      

زيبا ، هنوز عشق در حول و هوشِ چشم تو مي چرخد

از من مگير چشم

دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد

يادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامي دلها معنا شود

يادم بده چگونه نگاهت كنم

كه تردي بالايت در تند باد عشق نلرزد

زيبا ، آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس مي كنم

آنگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زنده بدارم

آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است

زيبا ، چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است

من دزد شعرهاي چشم تو هستم

زيبا ؛

زيبا ، كنار حوصله ام بنشين

بنشين مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره رويش

و من سبز مي شوم

زيبا ؛

زيبا ، ستاره هاي كلامت را در لحظه هاي ساكت عاشق بر من ببار

بر من ببار تا كه برويم بهار وار

زيبا ؛

زيبا ، تمام حرف دلم اينست

من عشق را به نام تو آغاز كرده ام

در هركجاي عشق كه هستي آغاز كن مرا ...

نوشته شده در Tue 22 Jul 2008ساعت 11:8 AM توسط مهیار وسپیده| |

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم ماند به امیدی که تو فانوس شب من باشی

نوشته شده در Tue 22 Jul 2008ساعت 11:3 AM توسط مهیار وسپیده| |
از خدا پرسیدم چی دوست داری؟ گفت : سخاوت . دیوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فدای تو که گفتی : رفاقت.
نوشته شده در Tue 22 Jul 2008ساعت 11:2 AM توسط مهیار وسپیده| |
  • اين رو يا نخون يا اگه خوندي تا آخر بخون :

  • پسرها:

    ۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.
    ۲- کارت رو داخل دستگاه ميذارن.
    ۳- کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن.
    ۴- پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.

 

نوشته شده در Tue 22 Jul 2008ساعت 10:59 AM توسط مهیار وسپیده| |
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجودت و به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو . من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو .من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم يكي تو و ديگري با تو.
نوشته شده در Tue 22 Jul 2008ساعت 10:56 AM توسط مهیار وسپیده| |
سلاااااااااام به دوستان گلم، خوبین؟؟ خوشین؟؟ سلامتین؟؟؟ من چندتا دوست تازه پیدا کردم که همه ی اونارو هم لینک کردم ، یکی نیما جان هست که اسم وبلاگش پادشاه سرزمین تنهایی و یکی دیگه سروش جان هست که اسم وبلاگش شورتر از قند، شیرین تر از نمک (نمی دونم درست زدم یا نه) یکیم ژوکر عزیز که وبلاگش به نام خودش یعنی ژوکر هست. این دوستان از بهترین وبلاگها برخوردارند. ضرر کردین سر نزنین

به به سپیده خانم خودم، خوش اومدی عزیزم، ما خیلی وقت چشم انتظاریم ولی متاسفانه نمی دیدمتون

بله که این وبلاگ مال تو عزیزم قابل تورو هم نداره.

حالا میریم که آپ کنیم.

ایشالا می بینمتون

فدای همگی

بای

نوشته شده در Tue 22 Jul 2008ساعت 10:55 AM توسط مهیار وسپیده| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس