تبليغاتX
دیوانگی
دیوانگی

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که بدان میخندم

بچه ها سلام خوبین؟ خوشین؟ سلامتین ؟ خوب خدارو شکر ایشالا که همیشه همینطور باشین بچه ها منم آدیا باور کنین من باید از مهیار جان عذر خواهی کنم که این چند وقت همه ی کارای سایت رو انداخته بودم رو دوشش مهیار عزیز منو ببخش باشه عزیز ایشالا که همیشه در همه حال در همه جا خوب و خوش و شادمان و موفق باشین به امید وعده ی دیدار تا سلامی دیگر.............
نوشته شده در Fri 20 Jun 2008ساعت 7:43 PM توسط مهیار وسپیده| |
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت 8:30 PM توسط مهیار وسپیده| |
فردي در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده‌است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.

سوالات را بخوانید:

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
الف: 116 سال

ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد.

2- کلاه‌های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
الف: برزیل

ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک می‌کند.

3- روس‌ها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟
الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر
خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.

4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می‌کند.

5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟
الف: قناری

ب: کانگارو
ج: توله‌سگ
د: موش


در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می‌دهد.


جواب‌ها:
اگر خیلی خودتان را گرفته‌اید که همه جواب‌ها را می‌دانید و به این دوست بنده خدا کلی خندیده‌اید، بهتر است اول جواب‌ها را مطالعه کنید:


1:
جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید (۱۳۳۷-۱۴۵۳)


2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.


3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.


4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.


5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ.

چیه ؟ تعجب کردید نه ؟
بابا اون بنده خدا حداقلش این بود که صفر درصد زد. شما بودید که ۳/۳۳- می زدید ؟
نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت 8:28 PM توسط مهیار وسپیده| |

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

(تلاش سخت) Hard work

H+A+R+D+W+O+R+K

8+1+18+4+23+15+18+11=98%

*

(دانش) Knowledge

K+N+O+W+L+E+D+G+E

11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%

*

(عشق) Love

L+O+V+E

12+15+22+5=54%

*

خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!!

پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟

(پول) Money

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25=72%

*

(رهبري) Leadership

L+E+A+D+E+R+S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+19+9+16=89%

*

پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟

(نگرش) Attitude

1+20+20+9+20+21+4+5=100%

*

اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد.

نگرش همه چيز را عوض ميکند،

نگرشت را عوض کن همه چيز عوض ميشود...

نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت 8:26 PM توسط مهیار وسپیده| |
بايد پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانيه به آن جواب درست را بدهيد در پايان تعداد

 پاسخهاي درست شما ضرب در 10 ميشود و ميزان آي کيو شما را نشان ميدهد.


1- بعضي از ماهها 30 روز دارند بعضي 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟


2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگويد هر نيم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول ميکشد تا

تمام قرصها خورده شود؟


3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتي با

 صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم چند ساعت خوابيده بودم؟


4- عدد 30 را به نيم تقسيم کنيد وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنيد چه عددي به دست مي

آيد؟
5- مزرعه داري 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هايش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده

 برايش باقي مانده است؟


6- اگر تنها يک کبريت داشته باشيد و وارد يک اتاق سرد و تاريک شويد که در آن يک

بخاري نفتي يک چراغ نفتي و يک شمع باشد اول کداميک را روشن ميکنيد؟

7- فردي خانه اي ساخته که هر چهار ديوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسي بزرگ به

اين خانه نزديک ميشود اين خرس چه رنگي است؟

8- اگر 2 سيب از 3 سيب بردارين چند سيب داريد؟

9- حضرت موسي از هر حيوان چند تا با خود به کشتي برد؟

10- اگر اتوبوسي را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانيد و در نيشابور 5 مسافر را

 پياده کنيد و 7 مسافر جديد را سوار کنيد و در دامغان 8 مسافر پياده و 4 نفر را سوار کنيد و

 سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسيد حالا نام راننده اتوبوس چيست؟

ارزيابي تست براساس تعداد جوابهاي نادرست سطح هوش

7تا و بيشتر دانش اموز دبستان

6 تا دانش اموز دبيرستان

5 تا دانشجو

2-3 استاد دانشگاه

1 مديران ارشد

پاسخ تست ها


1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند!!

2- يک ساعت (شما يک قرص را در ساعت 1 و ديگري را درساعت 1 و 30 و بعدي را در

 ساعت 2 مي خوريد) !

3- ساعت کوکي نميتواند شب و روز را تشخيص دهد پس به اولين ساعت 9 که برسد زنگ

ميزند که ساعت 9 شب است!!!

4- حاصل 70 است ( تقسيم بر نيم معادل ضرب در 2 است)!

5- او 9 گوسفند خواهد داشت!

6- کبريت!!!

7- سفيد چون خانه اي که هر چهار ديوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد بايد در نوک

 قطب شمال باشد !

8- همان2 سيب!

9- هيچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسي)!!!

10- خوب خودتونيد ديگه( نام خودتان)!

نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت 8:25 PM توسط مهیار وسپیده| |
این که می گویند درازدواج، تقدیر نقش اصلی را دارد واقدامات شما، تا قسمت نباشد، به جایی
 
 نخواهد رسید، کاملا درست است.
فرض کنید مریم بخواهد برای بازکردن بختش، خود وارد عمل شود.او تصمیم می گیرد به
 
سراغ دوستان متاهلش رفته وازآنها بپرسد چطور شد که ازدواج کردند، آن گاه همان اقدامات را
 
به عمل بیاورد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟!:

مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟

شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی

کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم…

{ مریم به پسر موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید!

همکار : اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد. به شما ربطی

دارد؟! (زیر لب) دخترهای این دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند! }

***
مریم :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدی؟

شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد. او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم

بحث تندی کردیم و…!

{ همکار مجرد مریم: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید…

مریم: به شما چه ربطی دارد؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید؟!

همکارمجرد مریم: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همین کارها را کرده اید که

تا این سن مجرد مانده اید دیگر!! }

***
مریم : آزیتا، تو با عشق ازدواج کردی؟

آزیتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.

{ مادرمریم: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم

ندارد!!(این قسمت، واقعی است! )

***
مریم : فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی؟

فرشته: کنار دریا… من و او با کمی فاصله ازهم نشسته بودیم.او ازمن پرسید چرا تنها آمده ام

شمال. من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال، شاید از تنهایی در بیایم!

کنار دریا:

پسر جوان: شما تنها هستید؟

مریم: در حال حاضر بله…

پسر: آهان… همراهتان رفته چیزی بخرد؟

مریم : نه… من همراه ندارم!

پسر: پس چه همراه بی ذوقی دارید! توی هتل مانده؟!( بابا آی کیو!)

مریم: نه… من کلا تنها آمده ام…

پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهایی بیایید لب ساحل؟!( ای خدااااا!)

مریم : من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم!

پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور

توافقی از همدیگر جدا بشویم!

***
مریم : غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی؟

غزاله: توی یک میهمانی. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاری کرد!

در یک میهمانی:

پسر: مریم ! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی؟ می شود خواهش کنم از طرف

من از او خواستگاری کنی؟!

 ***
مریم: حمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی؟

حمیرا: خوب بله…اوایل محلش نمی گذاشتم، اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می

کردم… ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم!

پسر:asl plz !

مریم: من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم.

پسر: bye !!

نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت 8:15 PM توسط مهیار وسپیده| |
مي گن شيشه عمر آدما اگه خيس بشه عمرشون کم مي شه!مي دونستي چشات شيشه عمر منه؟
نوشته شده در Wed 18 Jun 2008ساعت 8:5 PM توسط مهیار وسپیده| |

الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 12:2 PM توسط مهیار وسپیده| |
 

ساحل خاکی من از رفتن تو می ترسد

به کجا باید رفت؟

زیر باران چه کسی می خواند

و به سر انگشت اشاره تو را می گوید

لحظه ای...

لحظه ای باید رفت

که نگاه دل من ، زیر سُم اسب عشق می میرد

لحظه ای باید رفت

که تو از رفتن می ترسی

خواب بودم

مثل هر عاشق تنها شده از دست عزیز

من که از نام تو الهام به دریا دادم

پس چرا می ترسم

که تو از دفتر شعرم بپری

لحظه ای دیدن تو مثل صداقت آبی است

مشکی از بودن تو می ترسد

لحظه ای رفتن تو بی رنگیست

که

تنهایی من مثل خیالت باقی است

من و تو می دانیم

که جدایی حکم است

پس چرا به خیال نرسیدن ماندیم

من و تو می خواهیم

پس بیا زیر سکوت انسان خانه ای برپاییم

خانه ای مثل اقاقی

از پر مرغابی

گریه ای خواهم کرد

اشکی از آخر اعماق دلم می ریزم

دستی از جنس نیاز واژه ای می خواهد

غنچه از ته یک موج غریب غنچه ای خواهد کرد

غنچه از ترس نیاز به تماشای درخت خواهد رفت

واژه ای خواهد چید

زیر آن برگ سیاه واژه ای افتاده

... رهگذر خواهد رفت ...

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 12:1 PM توسط مهیار وسپیده| |

بسياري از مردم با فرصتها
همان كاري را مي كنند كه كودكان

با شنهاي ساحل مي كنند

آنها مشتشان را پر از شن مي كنند و سپس
مي گذارند تا شنها تا آخرين ذره از

لابلاي انگشتانشان بريزد

ديروز مي گفتي همين فردا
امروز مي گويي همين فردا

فردا كه آيد نيز خواهي گفت همين فردا

اي مانده در ويرانه هاي فردا
امروز را درياب

اين آخرين فردا را...

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 11:58 AM توسط مهیار وسپیده| |

بسياري از مردم با فرصتها
همان كاري را مي كنند كه كودكان

با شنهاي ساحل مي كنند

آنها مشتشان را پر از شن مي كنند و سپس
مي گذارند تا شنها تا آخرين ذره از

لابلاي انگشتانشان بريزد

ديروز مي گفتي همين فردا
امروز مي گويي همين فردا

فردا كه آيد نيز خواهي گفت همين فردا

اي مانده در ويرانه هاي فردا
امروز را درياب

اين آخرين فردا را...

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 11:57 AM توسط مهیار وسپیده| |

عشق به شما احساس آرامش مي دهد.عشق گرم ومطبوع است.

 

 عشق نا همگوني را مي پذيرد..وطغيان گه گاه و نابجاي احساس را..گاه جنين شود كه

 

فرسنگها فاصله..

 

درميان افتد

 

اما عشق را پيوسته تعهد باشد..كه درياي ايمان است و..

 

كوه بردباري

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 11:42 AM توسط مهیار وسپیده| |

 

نوع عشق

 

اصول مردان خواهان عشقي هستند كه((قابل قبول"قابل اعتماد و مورد قدرداني))باشد

 

حال آن زن ها به غشقي علاقمند ند كه((درك"توجه و احترام))را در پي داشته باشد

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 11:40 AM توسط مهیار وسپیده| |

                       قلمی خواهم ساخت

 

 

  قلمی خواهم ساخت از نی باغ بهشت

 

  جوهر از شیشه ذات

 

  کاغذ از صفحه دل

 

  نور از شمع حیات

 

تا نویسم همه جا

 

نام زیبای تو را                                           

 

نوشته شده در Mon 2 Jun 2008ساعت 11:10 AM توسط مهیار وسپیده| |

 

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت

 

دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه

 

 داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی

 

 حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 

 چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی

 

 که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 

 چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما

 

وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو

 

 خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 

 چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار

 

 تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب

 

بگی گل من باغچه نو مبارک

  

نوشته شده در Mon 2 Jun 2008ساعت 10:52 AM توسط مهیار وسپیده| |

 

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.
به ابر گفتم عشق چيست؟باريد.
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.

و به انسان گفتم عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانه گيست

دوستت دارم

نوشته شده در Mon 2 Jun 2008ساعت 10:47 AM توسط مهیار وسپیده| |

و اما عشق

عشق را چه کسی معنا خواهد کرد؟؟ تو یا من؟؟ نه هیچکدام نمی توانیم معنی کنیم.

چگونه من می توانم بدون تو ، تویی که زندگیم را از آن خودت کرده ای ، عشق را معنا کنم؟؟

پس باید باشی و در کنار من تا بتوانم عشقم را معنا کنم آن هم در کنار تو بودن.

(از خودم بود اگه جالب نبود بگین پاک کنم.)

 

نوشته شده در Mon 2 Jun 2008ساعت 10:33 AM توسط مهیار وسپیده| |
یك داستان: میگن یه روز ده نفر داشتن توی جنگل میرفتن. دوتاشون میفتن توی چاه. تلاش

میكنن كه بیان بالا اما بقیه داد میزدن كه شما نمیتونید بیخیال شین. یكیشون قبول میكنه و

میمیره. اما اون یكی همچنان تلاش میكنه در حالی كه بازم بقیه داد میزدن تو نمیتونی. بالاخره

میرسه بالا. همه تعجب میكنن. تازه میفهمن كه طرف كر بوده. روی كاغذ مینویسه: دوستان از

اینكه منو تشویق كردین تا بیام بالا ممنونم. پس لازمه بعضی وقتا كر بشیم

نوشته شده در Sat 31 May 2008ساعت 11:50 AM توسط مهیار وسپیده| |
anvae bo0s: 1-bo0s az lop=do0st dashtan 2-bo0s az

pishani=aramesh 3-bo0 az lab=eshgh 4- bo0s az bazo0=sho0khi 5-

bo0s az gardan=niaz

نوشته شده در Sat 31 May 2008ساعت 11:44 AM توسط مهیار وسپیده| |

امروز عشقم جونم عمرم می خواد باید و یه سری به وبلاگم بزنه

نمی دونم با چه اسمی میاد ولی می خوام بدونه برام خیلی عزیزه و اومدنش باعث شد تا من بیشتر روی وبلاگم سرمایه گذاری کنم عمره من.

اومدنت خیلی برام خیلی ارزش داشت و داره و خواهد شد عزیزه من.

چون قرمز دوست داری با قرمز نوشتم برات گلم.

 

نوشته شده در Sat 31 May 2008ساعت 11:37 AM توسط مهیار وسپیده| |

من شرمندم آریا

چند روز پیش تولد آریا بود . ۱۰۰ سالش شد. تولد ۱۰۰ سالگیت مبارک آریا. هَه هَه.

نوشته شده در Sat 31 May 2008ساعت 11:21 AM توسط مهیار وسپیده| |
من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم        نگاهت را نگير از من كه با آن عالمي دارم
نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 9:8 PM توسط مهیار وسپیده| |
... و عشق  سفر به روشنی احتزاز خلوت اشیاست.

... و عشق صدای فاصله هاست.صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

                      خیالش خیمه زد بر خانه دل              بر او یا رب مبارک باد منزل

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا ها می بینم

و ندایی که به من می گوید:

" گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ،

سحر نزدیک است."

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 9:7 PM توسط مهیار وسپیده| |
    با خيال تو سر بردن اگر هست گناه ........ با خبر باش كه غرق گناهم همه شب

   منم به خاطر تو خط مي كشم رو دنيا ........ يا تو يا هيچكس ميشه قرار آخر ما

اي براي با تو بودن بايد از بودن گذر كرد...

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 9:5 PM توسط مهیار وسپیده| |

بوردا دیدین؟؟؟ من خواهرو مامانم که میگیرن میبینم این عکس هارو هم داره یه سری بزنید. هَه هَه

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 9:2 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 9:0 PM توسط مهیار وسپیده| |
کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم

و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم

کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است

و گل غم به دلم وا شده است

کاش ميدانستي که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو

کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد

کاش ميدانستي.......

کاش مي دانستي........

 

                         

 

آن روزهاي خوش با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

 
اين روزهاي سرد و ساکت و تنها را چگونه تحمل کنم ؟
 
آن روزهاي افتابي با تو بودن را چگونه فراموش کنم !
 
اين روزهاي ابري و تاريک را چگونه تحمل کنم؟
 
آن همه تبريک گفتنها ؛ آن همه آرزوي خوشبختي شنيدنها را چگونه فراموش کنم !
 
اين همه دلسوزي و تمسخر شنيدنها را چگونه تحمل کنم ؟
 
" صـــــداي شکستن قلبم وغرورم را چگونه فراموش کــــنم "
 
ديگر مهم نيست خورشيد بيايد يا باران ببارد.......... !!!
 
ديگر مهم نيست من کجاي صفحه زندگي مثل ادمکي بي جان جابجا مي شوم......... !!!
 
چه اهميتي دارد که خوب باشم يا بد . زشت باشم يا زيبا ......... !!!
 
اصلا" باشم يا نباشم ......... !!!


نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:59 PM توسط مهیار وسپیده| |

لب را با لب در این سکوت

در این خاموشی گویا

گویاتر از هر آنچه شگفت انگیزترکرامت آدمی به شمار است

در رشته ی بی انتهای معجزتی که اوست

در این اعتراف خاموش ،

در این ((همان))
 
که تواند در میان نهاد

با لبی

  لبی

بی وساطت آن چه شنودن را باید

آن احساس عمیق امان، در این پیرانه سر

که هنوز

پرواز در تداوم است

                           هم از آنگونه کز آغاز:

رابطه ای معجز آیت

                     از یقینی که در آن آشیان گذشت

                         
 در پایان این بهاران

  تا گمانی که به خاطری گذرد

                                     در آغاز یکی خزان    

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:43 PM توسط مهیار وسپیده| |

عاشقانه هایم را برایت نگه داشته ام

هنوز

باور میکنی؟

گاهی دلم عاشق شدن میخواهد.

عاشقی است دیگر. آنقدر غرقش میشوی که دیگر فراموش

 میکنی هنوز عاشقی.

هر چه هم که فرار کنی و انکار.

دیوار هایی که میسازی تو را از همه هم که جدا کنند با

ساکنان کهنه ی خانه چه میکنی؟

اتاقت بوی قدیم ها را میدهد، هر چه هم که شمع بسوزانی و

 پرده عوض کنی ، باز هم کودک درونت  همان کودک عاشق

مبهوت سالهای پیش است که بود.

همه ی اینها را گفتم که بگویم دلم تنگ است

میدانی؟

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:39 PM توسط مهیار وسپیده| |

يک

دوستت دارم، نه بخاطر شخصيت تو،بلکه بخاطر شخصيتي که من

 

 در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم.

دو

هيچکس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي دارد باعث

 

اشک ريختن تو نميشود.

سه

اگر کسي تو را آنطور که ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست که

 

 تو را با  تمام وجودش دوست ندارد. 

چهار

دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند.

پنج

بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که در کنار او باشي و بداني که

 

 هرگز به او نخواهي رسيد.

شش

هرگز لبخند را ترک نکن،حتي وقتي ناراحتي.چون هر کس امکان دارد

 

 عاشق لبخند تو شود.

هفت

تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشي،ولي براي بعضي افراد

 

 تمام دنيا هستي.

هشت

هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند،نگذران.

نه

شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس

 

شخص مناسب را.به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شکرگذار باشي.

ده

به چيزي که گذشت غم نخور،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

 

قبلا این ده مورد بود ولی دوست گل من حمیدرضا یکی دیگه هم گفت که من اضافه می کنم.

11 زندگی کن برای کسی که دوستت داره نه کسی که دوستش داری

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:38 PM توسط مهیار وسپیده| |
امروز رفتم برات یه ساعت بخرم ولی هرچی گشتم هیچ ساعتی رو به قشنگیه اون

ساعتی که دیدمت پیده نکردم.

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:36 PM توسط مهیار وسپیده| |
 Salam nemidoonam chi begam yani az shakhsiaty mesle u hamchin

raftariro bad midoonestam aslan az shoma entezar nadashtam ke ye

hamchin kariro bokonid na tanha man balke hame az in raftaretoon

narahat shodan nemikham lahnam tahdid amiz bashe vali majbooram

begam aghe ye dafe dighe faghat ye dafe dige beshnavam ke injor

etefaghi oftade shayad majboor besham ye jore dige raftar konam aslan

che dalili dare ke shoma in karo bokonid rooshan gozashtane lamphaye

ezafi onam dorost tta zamane oje masraf bargh..........vaghean ke TX.

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:30 PM توسط مهیار وسپیده| |
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه
نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:29 PM توسط مهیار وسپیده| |
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را

 با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق

دره ها پرت کند.

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:28 PM توسط مهیار وسپیده| |
 چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟ چرا اگر

 به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ

 ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ چرا براي انجام مجازات اعدام با

تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ چرا تارزان بعد از اين همه وقت كه

تو جنگل بوده ريش و سيبيل نداره؟ آيا ميشه زير آب گريه کرد؟

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:26 PM توسط مهیار وسپیده| |
سلااااااااااااااااام

بازم در باز شد و گل اومد مهیار جونی خوش اومد. به افتخارم همه دسسسسسسسست ددددددددددسسس هر کس دست نزنه مدیون میشه ها گفته باشم.

اومدم چندتا چیزی بنویسم و برم. خیلی بی معرفتین که نظر نمی دین بابا یه چیزی بنویسید دلم خوش باشه یکی می خونه . والاااااا . امیدی که به این آریا نیست فقط میاد اینجا میچرخه کا زحمتش مال منه پس جون داداش نظر بده.

نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت 8:25 PM توسط مهیار وسپیده| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس