تبليغاتX
دیوانگی
دیوانگی

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که بدان میخندم

عشق يعني عاشق شيدا شدن عشق يعني گم شدن پيدا شدن عشق يعني لاله ي پرپر شدن عشق يعني در رهش بي سر شدن عشق يعني دائما در اضطراب عشق يعني تشنگي در شط آب عشق يعني هفت وادي بي کسي عشق يعني روز و شب دلواپسي ▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒ دوستان گلم منم آریا باور ندارین ؟... ! دوستون دارم عید بر همگان مبارک به حرف مهیار جون من هم بکنین تا سلامی دیگر دلم واسه ی مهیار تنگ شده بچه ها  
نوشته شده در Mon 17 Mar 2008ساعت 10:42 PM توسط مهیار وسپیده| |
به نام خدا

میگن این ۷ سین سلامتی رو توی سال تضمین می کنه من هنوز انتحان نکردم ولی

 تعریفش رو شنیدم ، می کن اینو بنویسین روی کاغذ بعد بندازین توی اب و مقداری

زعفرون ، بعد بخورید :

۱- سلام و قولا من رب الرحیم .

۲- سلام علی نوح فی العالمین .

۳- سلام علی ابراهیم .

۴- سلام علی موسی و هارون.

۵- سلام علی آل یاسین .

۶- سلام علیکم طبتم فادخلوا ها خالدین .

۷- سلام هی حتی مطلع الفجر .

امیدوارم سال خوب و توپیییییی رو داشته باشید .

نوکر همتون : مهیار

مارو هم دعا کنید.

 

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 12:7 PM توسط مهیار وسپیده| |
پول میتواند:

تخت خواب بخرد اما خواب را نه!

کتاب بخرد اما خرد را نه !

ساعت بخرد اما زمان را نه !

شریک بخرد اما رفیق واقعی را نه !

زیور آلات بخرد اما زیبایی را نه !

غذا بخرد اما اشتها را نه !

دارو بخرد اما سلامتی را نه !

حلقه بخرد اما عشق ازدواج را نه !

سرگرمی بخرد اما خوشحالی واقعی و دائمی را نه !

احساس خریدنی نیست ، کسا نی که با پول صحبت می کنند خودشان را خیلی راحت

می فروشند ، ولی اشخاص با شخصیت و درست ، فروشی نیستند .

رسیدن به پول هدف نیست ، پول وسیله ای است برای رسیدن به هدف .


 

 

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:57 AM توسط مهیار وسپیده| |
بين من و تو اگه راه آهن باشه

##########

اگه يه عالمه کوه باشه

^^^^^^^^^^^

يا يه دنيا راه باشه

_-_-_-_-_-_- _-_-_-_-
_-_-_-_-_-_- _-_-_-_-

باز هم نميتونه بين ما فاصله بندازه چون تــــــو........ تو قلبمي

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:46 AM توسط مهیار وسپیده| |
http://www.nanjoon.com گل و گیاه زیبا

خوب همه ی اینایی که خوندین رو مصطفی فرستاده بود و من همراه این گل از این

 دوست عزیز تشکر می کنم.

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:43 AM توسط مهیار وسپیده| |
چهارشنبه سوری جایی قرار نذاری کار واجب باهات دارم آحه آتیش کم داریم آتیش پاره
نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:41 AM توسط مهیار وسپیده| |
چهارشنبه سوري نزديکه.يه وقت نري از رو آتيش بپري. . . آخه تجربه ثابت کرده

اگه جيگر بره رو آتيش کباب ميشه

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:41 AM توسط مهیار وسپیده| |
با یاد سرخی گونه هات..

درخشـش چشمات ..

سوزاننـدگی لبـهات..

داغــی عشقت

از رو آتیش میپرم

دوستت دارم آتیش پاره چهارشنبه سوری مبارک

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:39 AM توسط مهیار وسپیده| |
تام کروز ، نيکلاس کيج ، جنيفر لوپز ، رابرت دنيرو ، ياني ، ديوويد کاپرفيلد ،

آنتوني رابيز ، خود من و بقيه ي ستارگان جهان ازت خواهش ميکنيم چهارشنبه

سوري مواظب خودت باشي

 

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:38 AM توسط مهیار وسپیده| |

هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ رسيدي که روش يه قفل بزرگ بود نترس و نا اميد نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش يه ديوار ميذاشتن

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:36 AM توسط مهیار وسپیده| |
الحمد الله الذي جعلنا من المتمسکين بولايه اميرالمومنين عليه السلام

....


درنزديکترين شعاع زميني نورهشتم مي ايستم 
لحظه اي ديدگان آلوده را مي بندم 
با زبان آلوده سلامت مي کنم
و در دل غبار گرفته ، خدا خدا
که اي کاش اين گوش هاي آلوده بشنود صداي پاسخت را


و ...


با دستاني خالي تر از هميشه
با رويي سياه تر از سياه
با سري شکسته تر از غرور
با بغضي خفته تر از خواب
و با اميدي سرشار
منتظر اذن ورودت مي شوم


و ...


اي بهترين
رخصت مي دهي کلاغ حرمت شوم ؟
رخصت مي دهي با بال شکسته دورت بگردم ؟
رخصت مي دهي بر گنبد زرينت بوسه اي مستانه زنم ؟
رخصتم مي دهي تا رخصت طلبم ؟


و ...


چشم ، گريان و
دل ، پرشور و
نياز، راز و
دست ، بالا و
زبان ، گويا  و
صدا ، فرياد


و...


مهربان عيدت مبارک  !!! 

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:35 AM توسط مهیار وسپیده| |

فالگوش ايستاده بوده و به حرفهاي در گوشي  ، گوش مي داد :


گفت : راضي هستي ؟


گفت : نمي دونم


گفت : هنوز در مرداب خود راکد مانده اي ؟


لحظه اي سکوت بود


گفت : هنوز هم دل گرفته ام


هنوز هم پرسه مي زنم در کوچه هاي شب


هنوز هم کودکانه با خيالي دور نجوا مي کنم 


 نياز به خلاء دارم


خلائي آبي ، که اگرحتي نتوانستي در آن بال بگشايي ، باز هم سقوط در آن معنا نداشته باشد


نياز به يک ستاره دارم 


ستاره اي چشمک زن که تابش نورش ، روشنگر تاريکي راه شود


نياز به آب دارم


آبي که عطش عصيان شده را فرو نشاند


نياز به يک مُهر دارم


مُهر تاييدي که ارباب رجوع از اربابش مي گيرد


نياز به يک لوح دارم


لوحي سفيد و دست نخورده که امضايي طلايي زينت بخش آن باشد  


نه پشيمانم ، نه حسرت به دل و نه حتي جا مانده در گذشته ي نزديکم


خوب هست همه چيز و فراتر از حد انتظارم


فقط


فقط اينکه تازگي ها بوي بدي به مشامم مي خورد


بوي بد ريا !!!


باز هم سکوت بود


گفت : بهتر است بگذريم


مثل هر رهگذر !


ياد سخني زيبا افتاد


صفايي با صفا در جايي گفته بود :


انتظار و تقيه و قيام


و چقدر به حال من نزديک است اين سه واژه ناب


نياز به يک قيام دارم


قيامي دروني و خود جوش و خونين !!!

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:34 AM توسط مهیار وسپیده| |


 توقع بي جا، مانع کسب است!!


عجب!


پس باز هم خطا رفته اي؟


اين هم راه ديگري بود که در آزمون رد شد


به تعداد انسانها راه براي رسيدن به خدا وجود دارد


حال تو به من بگو به اندازه هر انسان چند راه وجود دارد؟!


گاه راههاي عاشقي را مي پيمايم و گاهي راههاي عاقلي را


از عاشقي که چيزي نفهميديم


از عاقلي اندر خم کوچه اش مانده ايم


 


تعداد راههاي عاشقي را زير لب مي شمارم


من خدا با مهربانيهايش را دوست دارم


من آفتاب با مهرش را دوست دارم


من باران با رنگين کمانش را دوست دارم


من عشق با محبتش را دوست دارم


من صفا با صميمتش را دوست دارم


من سادگي با گمنامي اش را دوست دارم


من ايمان با حيايش را دوست دارم


من احساس با نجابتش را دوست دارم


من پاکي با  پاک ماندنش را دوست دارم


من وفا با وفاداريش را دوست دارم


من خورشت قيمه با حلال بودنش را دوست دارم


من خانه بزرگ با بي ربا بودنش را دوست دارم


من زندگي با زيباييهايش را دوست دارم


من تو و با تو بودنش را دوست دارم .....


 


مي شمارم و انگار اين شمارش تمامي ندارد


نامتناهي است


خب راه ديگري هم هست، از نداشته ها کسرمي کنم!


من شيطانکهاي زيبا را دوست ندارم


من حرام را دوست ندارم


من جاه طلبي را دوست ندارم


من سياست آفت زده را دوست ندارم


من بازيهاي پنهان را دوست ندارم


من دروغ، ريا، بي وفايي، کج فهمي و بدعهدي را دوست ندارم


من تنهايي را دوست ندارم


من هر آنچه غير خدا باشد را دوست ندارم


 


راههاي عاقلي هم که بس روشن است


زندگي پررفاه و مرکب رهوار و همراه تک سوار و ايمان رفته به باد!


و در يک کلام پرستش خداي مهمان نواز!


مهمان نواز از آن جهت که هر کجا خواهي برو، اگر احيانا بي جا ماندي دست به دامان خداي بنده نواز شو!


 


حال تو به من بگو


من کدامين راه را رفته ام؟


تو به من بگو


با اين دوست داشته ها و نداشته ها


آيا من گل سرخ را دوست مي دارم؟!!

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:32 AM توسط مهیار وسپیده| |
موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره

واسه بدست آوردن تو ميدوه

نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 11:29 AM توسط مهیار وسپیده| |

سلااااااااااااااااام

واااااااااااااااااااااااااای من خیلی خوشحالم دوستم که بهش بابا هم می گم زن گرفت

واااااااااااااااااای هادی جون بهت تبریک می گم عزیز دلم

از طرف آریا هم تبریک می گم

 

 

نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 10:1 PM توسط مهیار وسپیده| |

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي

اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

 

نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 9:59 PM توسط مهیار وسپیده| |

چنين گفت زرتشت: عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر

متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش

نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 9:56 PM توسط مهیار وسپیده| |

 

 

توي خاك باغ خونه،يه روزي دست زمونه

 

مارو كاشت با مهربوني،پيش هم مثل دو دونه

 

 

ما تو باغ مأوا گرفتيم، بارون اومد پا گرفتيم

 

دوتايي تو خاك باغچه،ريشه كرديم،جا گرفتيم

 

 

غافل از رنگ گلامون، غم فرداي دلامون

 

غافل از رنگ گلامون، غم فرداي دلامون

 

 

تويه خاك،زير يه بارون،توي يه باغ، روي يه زمين

 

گل اون شد گل سرخ، گل من زرد و غمين

 

 

گل اون گلهاي شادي، گل من گلهاي درد

 

اون تو گلخونه ي گرمه، من اسير باد سرد

 

نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 9:54 PM توسط مهیار وسپیده| |
Click to view full size image

هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.. هرگز به

كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري.. هرگز قلبي

 را قفل نكن وقتي كليدش را نداري

نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 9:52 PM توسط مهیار وسپیده| |
نمی خواهم عشق ام  برام مثل گل یخی باشه و 

بترسم از اینکه آب بشی واین گل من هر روز و روز کوچکتر بشه

نمی خواهم رفیق ام برام مثل گل شیشه ای باشه و

بمیرم با یه اتفاق٬این گل من بشکنه

آنقدر دوست دارم به اندازه تمام گلبرگ های دنیا

آنقدر دوست دارم به اندازه تمام دل های دنیا

آنقدر دوست دارم به اندازه تمام اکسیژن ای که تو دنیا هست

پس بعد از خدا ٬در این دنیا بغیر تو هیچ کس ندارم

پس تنهام نزار ٬تنهام نزار ٬تنهام نزار٬ تنهام نزار

چون باید چیزی را بگم من خودم از تنهای می ترسم

و اون دختر کوچک به خاطر اینکه تنها نباشم می خواهم

پس کمک کن که تنها نمونم

خواهش می کنم

نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 9:50 PM توسط مهیار وسپیده| |

دل پاكت را براي كسي كه مفهوم عشقت را نمي داند مهربان مكن

نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 9:43 PM توسط مهیار وسپیده| |
پلی زده ام به آنسوی خشکیها به سمت سبز بودن و جنگل به سمت زندگی و رویش  به سمت جایی که همه چیز معنای دیگری دارد هم شادی و نشاط و خوشی و هم بهت و حیرت و تردید اگر روز نباشد جنگل همینگونه است و زندگی را زیبا و واقعی دیدن تمثیلی از همین نگاه و همین دید و همین بینش چقدر خوب است که در میان اینهمه زندگی چنان گم شویم که دیگر به ناتوانیها ناکامیها ناشادیها نبودنها سختیها و.... فکر نکنیم دور و بر خود را کمی دقیق تر ببینیم و از آنچه که نام حیات دارد و از تمام نقشهای زیبایی که به نقاشی زیبا دلالت میکند لذت ببریم و نقاش را بیش از بیش بشناسیم  که نقش زیبا جز از نقاشی زیبا پدید نمی آید .

نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 9:33 PM توسط مهیار وسپیده| |
معلم پای تخته داد میزد.صورتش از خشم گلگون بود و دست هایش به زیر پوششی
 
از گچ پنهان بود ولی اخر کلاسی ها  لواشک بین خود تقسیم میکردند.برای اینکه های و هو میکردو با ان شور بی پایان تساوی های  جبری را نشان میداد  با خطی خوانا بر روی تخته که از ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت: 

یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخواست. همیشه یک نفر باید برخیزد. به ارامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است.  نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز هم یک با یک برابر بود؟

سکوتی مدهشی بود و سوالی سخت .معلم خشمگین فریاد زد:اری برابر بود. و اوبا

پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود انکه زر و زور به دامان داشت بالا بود .انکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پائین بود. اگر یک فرد انسان واحد یک بود انکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود و ان سیه چرده که مینالید پائین بود.  اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو میشد . حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خوران از کجا اماده میگردید؟ یا چه کس دیوار چین را بنا میکرد یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد یا که زیر ضربت شلاق له می گشت یک اگر با یک برابر بود پس چه کس ازادگان را در قفس میکرد.

معلم ناله اسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: 

 یک با یک برابر نیست . 

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:49 PM توسط مهیار وسپیده| |

شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟

 

استاد در جواب گفت به گند مزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیار .

 

اما در هنگام عبور از گند مزار به یاد داشته باش که نمی توانی به

 

عقب باز گردی تا خوشه ای بچینی .

 

شاگرد به گند مزار رفت و پس از مدت طولانی بر گشت .

 

استاد پرسید : چه آوردی ؟

 

و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ!هرچه جلوتر می رفتم خوشه های

 

 پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین خوشه تا

 

 انتها ی گند مزار رفتم .

 

استاد گفت : عشق یعنی همین .

 

شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟

 

استاد در جواب گفت به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور . اما در

 

 هنگام عبور از جنگل به یاد داشته باش که این بار هم نمی توانی به

 

عقب باز گردی .

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی برگشت . استاد پرسید : شاگرد را

 

چه شد ؟

 

شاگرد گفت به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب

 

 

کردم ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم .

 

 

استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین .

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:47 PM توسط مهیار وسپیده| |
همه دوست دارن برن بهشت اما هیچ کس دوست نداره بمیره!!

مادامی که سبز باشی رشد می کنی ٬ هنگامی که حس کردی

رسیدی آغاز پوسیدن توست.

 

این چه عادتی ست که وقتی در دشت هستیم به قله می نگریم و

 

 

وقتی در قله هستیم به دشت می نگریم .

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:46 PM توسط مهیار وسپیده| |
زندگی قصه تنهایی هاست

زندگی قصه غصه یک زندانی است

که به حبس ابد محکوم است

زندگی واژه به معنی یک خوشبختی است

              زندگی بازی  شطرنج است که

                                       در آن انسان ها

                                                لحظه کیش به آخر نرسیده ماتند.

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:46 PM توسط مهیار وسپیده| |

در برابر وحشی ترین تازیانه ها

سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند .

در برابر هیچ دردی 

لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد .

من از نالیدن بیزارم .

سنگین ترین درد ها و خشن ترین ضربه های آفرینش

تنها میتوانند مرا به سکوت وا دارند .

نالیدن-زاریدن- گله کردن - شکایت

اینها کار من نیست .

دکتر شریعتی

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:45 PM توسط مهیار وسپیده| |

      آدمک آخر دنياست ، بخند

 آدمک مرگ همين جاست ، بخند

   

   آن خدايي که بزرگش خواندي

 

      به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

 

      دستخطي که تو را عاشق کرد

 

      شوخي کاغذي ماست ، بخند

 

      فکر کن درد تو ارزشمند است

 

      فکر کن گريه چه زيباست ، بخند

 

      صبح فردا به شبت نيست که نيست

 

      تازه انگار که فرداست ، بخند

 

      راستي آنچه به يادت داديم

      

پر زدن نيست که درجاست ، بخند

 

      آدمک نغمه ي آغاز نخوان

 

      به خدا آخر دنياست ، بخند

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:44 PM توسط مهیار وسپیده| |
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:43 PM توسط مهیار وسپیده| |
فردي از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد

خداوند پذيرفت

او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد
ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود
به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !

آنگاه خداوند گفت :
اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم

او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد

ديگ غذا ...
جمعي از مردم ...
همان قاشقهاي دسته بلند ...
ولي در آنجا همه شاد و سير بودند

آن مرد گفت : نمي فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالي که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه چيزشان يکسان است؟

خداوند تبسمي کرد و گفت :
خيلي ساده است
در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند
هر کسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد
چون ايمان دارد که کسي هست که در دهانش غذايي بگذارد

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:43 PM توسط مهیار وسپیده| |

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...

 

فقط اینکه بدان من همیشه اینجا هستم

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:42 PM توسط مهیار وسپیده| |

ازم پرسید:هر کاری که بگم انجام میدی؟

گفتم:خوب آره!

گفت:برو به جهنم

گفتم:اگه برم تو هم می آیی؟

گفت:معلومه که میام

 و سالهاست که در جهنم عشقم دارم میسوزم غافل

از  اینکه

 او قرار بهشت را با کس دیگری گذاشته بود

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:41 PM توسط مهیار وسپیده| |
ايستادي روبروم

گفتي: خدا حافظ

هيچي نگفتم

گفتي: ميدوني كه ...بايد برم

هيچي نگفتم

گفتي: متاسفم...ولي...ميدوني كه

هيچي نگفتم

گفتي: مواظب خودت باش

هه...هيچي نگفتم

دست تكون دادي و پشتت رو به من كردي و رفتي

رفتي...

رفتي...

اونقدر ازم دور شدي و رفتي كه ديگه نديدمت

رفتي...

ساعتها ايستادم

تنها

 روزها و ماهها و سالها


و تو هنوز مي رفتي

.
.
.

ايستاده بودم هنوز

صدايت آمد از پشت سرم

پشت سر


گفتي سلام

هيچ چي نگفتم

گفتي: من برگشتم ...آخه... ميدوني كه

هيچ چي نگفتم

هيچ چي نگفتم

فقط صدايي در درونم مي گفت

زمين گرد است

زمين...گرد است

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:38 PM توسط مهیار وسپیده| |
شکایت نمی کنم!
شكايت نمي كنم، اما
آيا واقعاً نشد كه در گذر ِ همين هميشه ي بي شكيب،
دمي دلواپس ِ  تنهايي ِ  دستهاي من شوي؟
نه به اندازه تكرار ِ  ديدار و همصدايي ِ  نفسهامان!
به اندازه زنگي...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعكاس ِ سكوت،
تنها حاصل ِ  فرياد ِ آن همه ترانه
رو به ديوار ِ خانه ي شما بود؟
نگو كه نامه هاي نمناك ِ  من به دستت نرسيد!
نگو كه باغجه ي شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه اي هم به نصيب نبرد!
نگو كه ناغافل از فضاي فكرهايت فرار كردم!
من كه هنوز همينجا ايستاده ام!
كنار همين پارك ِ  بي پروانه
كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها...
هنوز هم فاصله ي ما
همان هفت شماره ي پيشين است!
ديگر نگو كه در گذر گريه ها گُمش كردي!
نگو كه نشاني كوچه ي ما را از ياد بردي!
نگو كه نمره ِ پلاك ِ غبار گرفته ي ما،
در خاطرت نماند!
آيا خلاصه ي تمام اين فراموشي هاي ناگفته،
حرفي شبيه « دوستت نمي دارم» تو
در همان گفتگوي دور ِ  گلايه و گريه نيست؟

gharibane

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:35 PM توسط مهیار وسپیده| |
 به مد پرستان بگویید ٬ آخرین مد کفن است ...

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:34 PM توسط مهیار وسپیده| |
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.

شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن

از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد

كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به

تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند

و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد،

اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود

و از جثه ي او محافظت كند.

اما چنين نشد!

در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد

و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.

آن شخص مهربان نفهميد كه

محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز

آن را خدا براي پروانه قرار داده بود،

تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود

و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،

فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز

کنيم.

من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.

من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.

من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من

قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.

من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،

تا آنها را از ميان بردارم.

من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.

«من به آنچه خواستم نرسيدم...

اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»

نترس با مشكلات مبارزه كن

و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.

 

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:33 PM توسط مهیار وسپیده| |

روز ها یمان  بیهوده رفت ،  وما دلخوش ،

 

فقط به همان رفتن ،

 

آخر فکر می کردیم  فردا ، امروز تمام می شود

 

حواسمان نبود ، وقتی فردا ی ِ امروزمان تمام شود

 

باز هم فردایی هست !

 

شاید فردایی بد تر !

 

دلهامان خوش بود ،

 

به اینکه آخر همه ی فرداها که بد نیستند

 

خوش به اینکه روز های خدا زیاد است

 

حواسمان نبود ، دیروز هایمان ،

 

دارد بیشتر از امروز وفردا هامان می شود

 

حواسمان نبود ،

 

آخرش فردا هامان می شود امروز وووووو

 

همه ی امروز هامان  می شود دیروز

 

دیگر هر چه می ماند می شود فقط  افسوس

Rozaneh Group

 

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:30 PM توسط مهیار وسپیده| |
سايه حق.....سعادت روح....سلامت تن.......سر مستي بهار......سکوت

دعا......سرور جاودانه اين است هفت سين ما پيشکش عزيزترينمان

نوشته شده در Fri 7 Mar 2008ساعت 12:26 PM توسط مهیار وسپیده| |

وقتي كه خاكم ميكنند،بهش بگين پيشم نياد،بگيد كه رفت مسافرت،بگين شماره اي

 

نداد.....يه جور بگين كه آخرش از حرفاتون هول نكنه،طاقت ندارم ببينمبه قبر من

 

نگاه كنه،دونه به دونه عكسامو برداريد آتيش بزنيد،هر چي كه خاطره دارم بريد و

 

از بيخ بكنيد،نگذاريد از اسم منم يك كلمه جا بمونه ،نمي خواهم هيچ وقت تنمو توي

 

گورم بلرزونه.....بررو آتيش به قلب من نزن.....بگذار نگاهت از يادم بره،بگذا

 

رواسه هميشه قلب من چال بشه با من كلي خاطره............برو نميخواهم ببيني

 

خونه ي من خالي شده همدم من به جاي تو ريگ هاي پوشالي شده،اون كه ميگفت

 

ميمرد برات حالا ديدي راس راسي مرد رفت و همه خاطره اش هم به خاطرت

 

برداشت و برد......بهش بگين نشست به پات بهش بگين نيومدي بگين هنوز

 

دوستت داره با اين كه قيدشو زدي..........نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم

 

مي ياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخانه.........برو آتيش به قلب من نزن بزار

 

نگاهت از يادم بره............مي خواهم رو سنگ قبرم اين باشه طلوعي كه خيلي

 

غم انگيز بود قشنگترين خاطره ي عمرم غروبي كه خيلي دل انگيز شد،رو سنگ

 

قبرم بنويس روزي اومد با اميد آخر ولي حالا بدرقه ي راهش داغي كه موندش رو

 

 دل مادر.

 

آدم آتي ميگيره،مگه نه؟

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:34 PM توسط مهیار وسپیده| |

وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد..

از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد

از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد

از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد

از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد..

از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد

از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد

و تنها خدا را دوست دارم!!!

چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!

چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!!

چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!!

چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!!

چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!!

چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!

وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد..

از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد

از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد

از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد

از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد..

از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد

از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد

و تنها خدا را دوست دارم!!!

چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!

چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!!

چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!!

چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!!

چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!!

چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!

چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!!

و من تنها خدا را دوست دارم...

 

و من تنها خدا را دوست دارم..

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:32 PM توسط مهیار وسپیده| |
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای

من شکستم هر دو را

گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام

به خاموشی مغرورانه ات

شکستی تو مرا

با تو گفتم

از همه تنهایی ام، خستگی ام

با تو گفتم تا بدانی

با همه ناجیگری، بی ناجی ام

تو، سکوتت خنجریست

بر قلب من

و حضورت، مرهمی

بر زخم من

پس، باش

تا همیشه با من باش

حتی اگر خاموشی...

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:30 PM توسط مهیار وسپیده| |
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بودوقتی مُرد همه می گفتند

 به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می روددر آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی

کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشدفرشته نگهبانی که بايد او را راه

 می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاددر جهنم هيچ

کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شودمَرد وارد

شد و آنجا ماند چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفتاين

کار شما تروريسم خالص است نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده؟شيطان که

 از خشم قرمز شده بود گفت : آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی

 که رسيدهنشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند

درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسندجهنم جای اين کارها

نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريدوقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت با چنان عشقی زندگی کن که

حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:29 PM توسط مهیار وسپیده| |
قلب شيشه اي

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:26 PM توسط مهیار وسپیده| |

تاج عشق را به خاکستر نشینان می دهند

                                         هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار (حافظ)

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:23 PM توسط مهیار وسپیده| |

عشق داروی پرواز است و محبت اکسیر آن . من برای پرواز به محبت نیاز دارم.

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:20 PM توسط مهیار وسپیده| |
قلب تنها

زندگی همیشه زیبا نیست

گاهی ابر سیاه بر آن سایه ی مرگ می کشد و گاهی این دنیلی نامردی  و بی وفا

باوفاترین یاران را از هم جدا می کند  پس به خاطر دوستی مان کمی اشک بریزیم

ولی ای کاش فقط ذره ای از عشقی را که به تو دارم می فهمیدی !!!

حالا که دیگر پیش من نیستی فقط از تو یک چیز می خواهم اینکه هر وقت خنده بر

لبت بود یاد من باشی ....

ولی خواهش می کنم اگر موقعی حتی کوچکترین ناراحتی برای تو پیش آمد هرگز یاد

من نباش چون آن وقت خودم را نمی بخشم و خدایی نکرده احساس می کنم روزی 

آهی کشیدم که حالا دامن گیرت شده است و تویی که اندازی دنیا دوستت دارم حالا

ناراحت و غمگین هستی ...

امیدوارم که هیچ گاه فراموشم نکنی

دوستت دارم..............

 

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:18 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:8 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:8 PM توسط مهیار وسپیده| |

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:7 PM توسط مهیار وسپیده| |
سلام تو رو خدا منو تنها نزار
نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:5 PM توسط مهیار وسپیده| |

چشم . چشم . دو ابرو. نگاه من به هر سو . پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو؟

گوش. گوش. دوتا گوش .۲ دست باز یه آغوش. بیا بگیر قلبم رو. یادم تورو فراموش

چوب .چوب .  یه گردن  . جایی نری تو بی من  . دق می کنم می میرم  . اگه که

دورشی از من.

دست.دست.۲ تا پا . یاد تو مونده اینجا . یادت میاد که گفتی : بی تو نمی رم هیچ جا؟

من ؟ من ؟ یه عاشق . همون مجنون سابق .

تو ؟ تو؟ یه معشوق . مثل لیلی و مجنون. ( تقدیم به دردونه )

 

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 9:5 PM توسط مهیار وسپیده| |

وقتی صدام می کنی

آرزو می کنم کر بودم

آخه تو که ساکت نمی شی

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 8:56 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 8:53 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 8:51 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 8:50 PM توسط مهیار وسپیده| |
 دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توی ساحل با يک چوب روی

 

ماسه ها ترسيم می کرد. شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را

 

!بزرگتر درست کند يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد

 

بعد از اينکه قلب ماسه ايش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل
 
 
دهد تا صاف صاف شود، شايد می خواست وقتی دريا آن را با خودش می برد، اين
 
 
قلب ماسه ای جايی گير نکند! از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می
 
 
خواست اينطوری آنرا خوب خوب بشناسد و مطمئن شود همان چيزی شده که دلش
 
 
می خواست! به قلب ما سه ايش لبخندی زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به
 
 
 قلب ماسه ای هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسه ای را به يک قلب ماسه ای
 
 
شليک کند برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت
 
 
 روی قلب ماسه ای حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت. نشست
 
 
پيش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و در سکوت به قلب
 
 
ماسه ای قول داد تا هميشه مواظبش باشد برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش
 
 
يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می خواست پيش قلب ماسه ايش بماند
 
 
ولی وقت رفتن بود. نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت چند قدمی دور نشده بود که
 
 
 دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برگردد و بقيه راه را دويد
 
 
فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش. وقتی به
 
 
قلب ماسه لی رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای
 
 
 ريخت
 
 
.....قلب ماسه ای با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود
نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 8:49 PM توسط مهیار وسپیده| |
سلام و چطورین؟؟؟ تورو خدا ببینید این آریا چقدر پررو

بهم می گه مهیار جون بیا بقیه وبلاگ هم رو هم تو به روز کن

ببیناااااااااااااااااااا

جنبه نداره دیگه

چقدر من خوبم

همتون دلتون برام تنگ شده بود

گریه نکنید مهیارتون اومد

یکی از دوستای من به نام امیر که توی آیدیم است چند تا عکس داده بذارم و حالا بگم

 

که امیر جون نمی شه عزیزم. به جاش این عکس هارو می ذارم برات

 

ببخش منو عزیزم

نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت 8:41 PM توسط مهیار وسپیده| |
می رسد روزي كه بي من روزها رو سركني مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني
نوشته شده در Sat 1 Mar 2008ساعت 9:8 PM توسط مهیار وسپیده| |
 دوستت دارم'' به تمام زبانهای دنیا :

به زبان ایتالیایی : Ti Amo

به زبان یونانی : S'ayapo philo Su

به زبان روسی : Ya vas liubli

به زبان پرتقالی : Amo - te

به زبان فارسی : Dooset Daram

به زبان آلمانی : Ich liebe dich

به زبان اسپانیایی : Te quiero

به زبان سوئدی : Jag a Iskan dig

به زبان هندی : Mai tujhe pyaar kartha ho

به زبان فرانسه : Je t'aime

به زبان ارمنی : Jiroum em kez

به زبان انگلیسی : I Love You

به زبان ترکی : Seni seviyo rum

به زبان دانمارکی : Jeg elsker dig

به زبان چینی : Mi tuzya var ruem karata

به زبان سوئیسی : Cha'ha di ga''rn

به زبان برزیلی : Eu te arno

به زبان هلندی : Ik hou van jou

به زبان عربی : Ohebbak

امروزم بسه تونه حالا چون اصرار می کنید عصر دوباره مطلب میارم!

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:47 PM توسط مهیار وسپیده| |
۱-دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً

دوست ندارند جاي دختر ها باشند

2-اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه

 اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش

 رو از خونه فراري ميده!

3-يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه

اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده

اش رو ميکشه


4-يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعد

 با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه اما تا کنون دختري که

3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل

خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!

5- اين يکي يکم مشکل داره(کميته پاک سازي اينترنت تحت نظرآریا)

6-دخترا مي خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهايت سر خودشون

کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي که ميبينن کلاه

بزارن و در نهايت موفق ميشن

7-اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت

ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه و

 جوات هستي دست به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه!

8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و

دماغ و دهن و .........هست.

9-دخترا با اينکه بيشتر از پسرا قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت

ميکنن اما خيلي بيشتر از پسرا تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي

يک دختر به چشم مي خوره.

10-دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي بهترين راه براي داشتن يک

رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن

هستند بهترين راه دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله!

11-دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و مدرسه

فراري هستند!

12-پسر ها به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم حسودي مي کنن.

13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعي مي کنيد با اون

دختر آشنا بشيد ولي اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم مي

خوريد! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نيست کنيد.

14-دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسر ها خودشون حرف زور

 ميزنن

15-اين يکي سانسور شد (کميته فيلترينگ)

16-اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه

 اما پسر ها در يک چمع فقط سوتي ميدن!

17-يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده

ميشه اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون

يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.

18-پسر ها ميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين ازش متنفرن ولي دختر

 ها نميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين طرفدارشن!

19-يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه ديگه با هيچ پسري

دوست نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا

دختر ديگه دوست ميشه!

20-يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده

ميگه:ساعت 7.اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه ميگه :ساعت

 7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه,اينم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر

 تماستم!

21-اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که خيلي خوش

 تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره

 چقدر بي چشم و رو هستش!

22-دختر ترشيده ميشه اما پسر نه!!!!

23-بعد از خوندن اين مطلب پسرا اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم

مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند مي زنن زير خنده و

ميگن خيلي باهال بود اما دخترا بعد از خوندن اين مطلب 2 ساعت

حرص مي خورن و فکر ميکنن به شخصيت دختراي ايروني توهين شده

و در نهايت چون مفهوم اين مطلب رو نفهميدن به نويسنده اش ميل ميزنن

 و فحش ميدن!!!

 

خدا به نويسنده اين مطلب رحم کنه

از همين لحظه هرکي با منه بياد و ساپورتم کنه در ضمن يه اکيپ

حفاضتي هم ميخوام استخدام کنم

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:43 PM توسط مهیار وسپیده| |

زندگی سه چیز بیشتر نیست:

                      ۱)به اجبار به دنیا آمدن

                              ۲) با غم زیستن

                                       ۳) با آرزو مردن

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:32 PM توسط مهیار وسپیده| |
آخه تو عزیزه قصهامی آخه تو شعره رو لبامی آخه جونه تو بسته به

جونم اگه بری دیگه نمی تونم اخه اسمه تو رو که میارم میشی همه ی

دارو ندارم از چی می ترسی تو مهربونم من که رو عشق تو موندگارم

یه شب میون بارون غرورمو شکستم کاشکی بهت میگفتم چقدر تو رو

میخواستم میخوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت با اینکه خیلی خستم

بگذرم از گناهت

 

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:28 PM توسط مهیار وسپیده| |

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبلگاه عشق بودی تو معبودم .

آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگر نیاسودم

 من با نفسهایم نام تو را خواندم کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم.

روز که میگفتی من با تو میمانم روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم بازنده من بودم این بوده تقدیرم 

 خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندن کلا می نو .

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندنو رفتن پیش تو آسان

بود . روزی به من گفتی دیگر نمیمانم گفتم که میمیرم گفتی که می دانم

باور نمیکردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بی وفایی را

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:28 PM توسط مهیار وسپیده| |

دل من دست بردار دیگه بسه انتظار دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار

 اون دیگه نیماد عمرتو هدر نکن دل من منو در به در نکن .

دل من دیگه بسه اخه اون که میخوای تو دیگه نمیاد باید بدونی که یه

 روزی دوباره اون اگه بیاد اونوقت میبینی که اون دیگه حتی تو رو

 نمیخواد دل من آخه اینجوری تنها می مونی.

دل من غم تو واسه من خیلی سخته میدونم تنهایی آخه تنهایی سخته دل

 من اگه ما عشقو از سر نگیریم یه روزی منو تو هر دو تنها میمیریم.

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:26 PM توسط مهیار وسپیده| |

توی سرمای زمستون یه کبوتر روی ایون خیس شده پرهای نازش دیگه

بالاش نداره جون رسمه آسمون نگاه کرد دیگه چشماش شده خسته آخه

اون خبر نداره خودشم بارشو بسته یه دلش پره اضطرابه یه دلش پر از

 امیده توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده .

دلشو زدش به دریا بره دنبالش به هرجا اما افسوس یه شکارچی نشسته

پشت درختا .

تا بلند میشه از ایون میریزه روس زمین خون تا میریزه رو زمین خون

میشینه جفتش رو ایون .

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:24 PM توسط مهیار وسپیده| |

عشق من یادم کن گاهی که به دلدارم آهی تو که از دردم آگاهی .

یه دنیا  یه دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من تو مست خویشو

 من مست عشقم اگه نباشی می میرم بیا که عمر از سر گیرم .

تا هستم با یادت شادم آخه دلبر تو دادم دیگه از غمها آزادم . به انتظاره

دیدنت به لحظه ی رسیدنت دل داره پر پر میزنه اسر غم پر میزنه .

ای چشمه ی حیات من فرشته ی نجات من شوق نفس های منی همیشه

رویای منی .

عشق تو در قلب من هدیه ی جاودانست برای زنده موندن قشنگترین

بهانست.

دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره با تو نفس کشیدن پایان انتظاره .

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:23 PM توسط مهیار وسپیده| |
 امیدوارم لذت برده باشید!!!
نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:17 PM توسط مهیار وسپیده| |
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود

 بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود (آریا یادت نره ها بنویسی ها. نیوشا جون اگه یادش رفت یادش بیار)

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:13 PM توسط مهیار وسپیده| |
قلبت را خالی نگه دار... اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای

دهی... سعی کن که فقط یک نفر باشد... به او بگو که تو را بیشتر از

خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو

 نیاز

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:9 PM توسط مهیار وسپیده| |
منتظر كسی باش كه اگه حتی در ساده ترین لباس بودی، حاضر باشه تو

 رو به همه دنیا نشون بده وبگه كه: "این دنیای منه "

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:8 PM توسط مهیار وسپیده| |
امروز نمی رسم عکس بزارم واسه همین نوشته می زارم فعلا!!!

این آریا خان هم که کشته ما رو از بس که چیزی نوشته!!!

ایشششششش!!!

بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بنويسيد

 بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ او که خوابيده

است در اين گور سرد بودنش را هيچ کس باور نکرد

نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 2:7 PM توسط مهیار وسپیده| |
نوشته شده در Sun 24 Feb 2008ساعت 8:44 PM توسط مهیار وسپیده| |

این دردونه جونه!

 

نوشته شده در Sun 24 Feb 2008ساعت 8:43 PM توسط مهیار وسپیده| |

این بچه آریا رو دیده

نوشته شده در Sun 24 Feb 2008ساعت 8:43 PM توسط مهیار وسپیده| |

امروز فقط عکس بچه می ذارم

دیگه چیزی نمی نویسم

نوشته شده در Sun 24 Feb 2008ساعت 8:40 PM توسط مهیار وسپیده| |

سلام نیوشا جون

ممنونم گلم از نظراتت

عزیزک من کجا شیکموم؟؟

نوشته شده در Sun 24 Feb 2008ساعت 8:38 PM توسط مهیار وسپیده| |
خوشمزس

اینم که عشق منه!

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 7:37 PM توسط مهیار وسپیده| |
واي موش اون دندوناتو رو بخوره

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

البته بگم ها این هیچ شباهتی به آریا نداره!

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 7:36 PM توسط مهیار وسپیده| |

می گن یه ماه تو آسمونه یه فرشته روی زمین

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

عزیزم خسته نمی شی ۲ شیفت کار می کنی؟؟ ( دردونه جواب بده)

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 7:21 PM توسط مهیار وسپیده| |

فاصله گرفتن از آنهایی که دوستشان داریم بی فایده است.

زمان به ما نشان می دهد کث جانشینی برایشان نیست!

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 7:17 PM توسط مهیار وسپیده| |

دیدی بعضی از پسر ها می گن خرتیم؟؟؟

این یه نمونه ی اوناست!

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 7:13 PM توسط مهیار وسپیده| |
  I Love You Bouquet

اگه شکلات بودی شیرین ترین بودی

اگه عروسک بودی بغلی ترین بودی

اگه ستاره بودی روشن ترین بودی

و تا وقتی دوست منی عزیزترینی(دردونههههههههههههه)

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 7:10 PM توسط مهیار وسپیده| |
 به دلیل بی جنبه بودن آریا از گذاشتن برخی از عکس ها معذورم!!!

هه هه آریا!

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 7:3 PM توسط مهیار وسپیده| |

هیس

هیسس

هییس

هییییسسسس

هییسسسسسسسس

هیییییسسسسسسسسسسسسس

هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

همه رو ساکت کردم تا بهت بگم دوست دارم.(تقدیم به دردونه)

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 7:0 PM توسط مهیار وسپیده| |

می دونی قلب آدما چرا ۲ بار می زنه؟؟ یه بار برای زندگی خودش و یه بارم برای زنده موندن عشقش!

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 6:54 PM توسط مهیار وسپیده| |

عاشق باشيم

همیشه دلیل شادی کسی باش نه شریکش

همیشه شریک شادی کسی باش نه دلیلش

آریا گوش کن با تو

 

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 6:49 PM توسط مهیار وسپیده| |
دستان خوشبخت

فردا عصر خونه بمون می خوایم بیایم خواستگاریت

.

.

.

.

.

.

.

.

ستاد ساشی شاد سازی دختران ترشیده!!!

نوشته شده در Thu 21 Feb 2008ساعت 6:45 PM توسط مهیار وسپیده| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس