دیوانگی

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که بدان میخندم

ما اومدیم

 سلام سلام سلام

سلام به همه شما دوستای عزیزم که خیلی وقته ازتون خبری ندارم

ما خوبیم.انشالله که شما هم خوب باشین.اگه خدا بخواد بازم آپدیت می کنم اینجا رو.

یه مطلب خوب میخوام بزارم براتون.پس طبق معمول نظر بدین ها!!



1-درکنار مزارم نایست و گریه نکن.من در آنجا حضور ندارم و هنوز نخوابیده ام.
من هزاران بادی هستم که به هر سو می وزد.
من همان بلوری هستم که بر روی برف ها می درخشد.
من همان خورشیدی هستم که دانه را پخته می کند.
من همان باران ملایم پاییزی ام.
من آنجا حضور ندارم.من هنوز نخوابیده ام.

2-خداوند عادت دارد به پیامبرانش فرمان دهد که بر فراز کوه ها بروند تا با او سخن بگویند.
من همیشه از خودم می پرسیدم چرا؟؟؟؟و پاسخ را می دانم.
از قله ها می توانیم همه چیز را کوچکتر ببینیم،افتخارات ما،غصه های ما همه اهمیت خود
را از دست می دهند.آنچه از دست داده یا به دست آورده ایم آن پایین می ماند.
از فراز کوهسار،تو می توانی ببینی که دنیا چقدر وسیع است و افق چقدر دور.

+ نوشته شده در  Sun 24 Jul 2011ساعت 1:53 AM  توسط مهیار وسپیده  | 

حضور

 

سلامی دوباره به همه دوستان

خیلی خوشحالم که از مطالبم خوشتون اومده.

محمد و سمانه جون اومدم به سایتتون ولی نتونستم نظر بدم.دوستای من حتما بهم بگین

چیکار کنم تا بیشتر دوستام بهم سر بزنند.

خوب دوباره یه مطلب جدید:

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بوها٬پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب٬روی قانون گیاه

                                               «سهراب سپهری»

مردی با خود زمزمه کرد:خدایا با من حرف بزن.

یک سار شروع به خواندن کرد.

اما مرد نشنید.

فریاد برآورد:خدایا با من حرف بزن٬آذرخش در آسمان غرید.

اما مرد گوش نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:خدایا بگذار تو را ببینم.

ستاره ای درخشید.

اما مرد ندید.

مرد فریاد کشید:یک معجزه به من نشان بده.نوزادی متولد شد.

اما مرد توجهی نکرد.

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:خدایا لمس کن و بکذار بدانم که اینجا حضور داری.

در همسن زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد.

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد.

+ نوشته شده در  Sat 9 Oct 2010ساعت 12:59 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

تسلیم

 

سلام به همه دوستان عزیزم.حرف خاصی ندارم.فقط از همه دوستانی که بهم سر می زنند ممنونم.

اینم یه موضوع دیگه:

یک لحظه داغم می کشی               یکدم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی                   تا وا شود چشمان من

                                                                            (مولوی)

چند شب پیش عنکبوتی را کخ گوشه اتاق خوابم تار تنیده بود دیدم.خیلی آرام جرکت می کرد.گویی مدتها بود که آنجا گیر کرده بود و نمی توانست برای خودش غذایی پیدا کند.

با لحنی آرام و مهربان به او گفتم:"نگران نباش کوچولو.الان از اینجا نجاتت می دم."یک دستمال کاغذی در دست گرفتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کنم و در باغچه خانه مان بگذارمش.اما مطمئنم که آن عنکبوت بیچاره خیال کرد من می خواهم به او حمله کنم چون فرار کرد و به لابه لای تارهایش پنهان شد.به او گفتم:"قول می دم به تو آسیبی نزنم."سپس سعی کردم او را بلند کنم.عنکبوت دوباره از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل یک توپ جمع شد و سعی کرد لا به لای تارها پنهان شود.

ناگهان متوجه شدم که عنکبوت هیچ حرکتی نمی کند.از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آن قدر از خودش مقاومت نشان داد که خودش را کشته است.بسیار غمگین شدم.عنکبوت را بیرون بردم و داخل باغچه کنار یک بوته گل سرخ گذاشتم.به نرمی زیر لب زمزمه کردم:"من نمی خواستم به تو صدمه ای بزنم.می خواستم نجاتت بدم متاسفم که این را نفهمیدی."

درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد.از خودم پرسیدم آیا این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟!از این که شاهد دست و پا زدن و دردها و رنج های ماست آزرده می شود و می خواهد مداخله کند و به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما مقاومت می کنیم و دست و پا می زنیم و داد و فریاد سر می دهیم که:چرا اینقدر ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟

شاید هر کدام از ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی می کنیم و متوجه نیستیم که اگر تسلیم شده بودیم و اینقدر دست و پا نمی زدیم تا چند لحظه ی دیگر خود را در باغچه ای زیبا می دیدیم.

                                                                      ((باربارا در آنجلیس))

 

+ نوشته شده در  Sat 2 Oct 2010ساعت 4:56 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

جزیره

 

سلام به همه شما دوستان خوبم که هنوز به ما سر می زنید

جواب معما : دکتر مادر پسر بود

فقط داداش سروش خودمون درست گفت.حالا یه داستان دیگه

روزی یک کشتی در دریا اسیر شد،از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختی خود را به جزیره ای رساندند.یکی از آنها فردی با ایمان و دیگری بی ایمان بود.

یک روز بعد از دعاهای زیاد-توسط فرد با ایمان-از کنار دریا به طرف کلبه آمدند،ناگهان دیدند که کلبه شان آتش گرفته.مرد بی ایمان گفت:لعنت به این شانس که این همه نتیجه دعاهای توست!

مرد با ایمان گفت:"حتما این هم حکمتی دارد نباید نگران باشیم،زیرا خداوند ما را می نگرد!"

فردای آن روز یک کشتی به جزیره آمد و آنها را نجات داد.

ناخدای کشتی گفت:"دیروز ما دود را دیدیم و فکر کردیم حتما یه کمک احتیاج دارید و به طرف جزیره آمدیم."

نکته:گاه گذشت زمان ثابت خواهد کرد آنچه را "امروز" فاجعه و مصیبت می نامیم لطف و عنایت الهی

بوده است.

خدا گر ز حکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در دیگری

 

+ نوشته شده در  Tue 7 Sep 2010ساعت 1:30 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

 

 

سلام.حال شما؟؟ببخشین که دیر به دیر آپدیت می کنم.

آخه عروسی خواهرم و تولد خودم قاطی شده.

"معما"

این معما توسط ریاضی دان دوگلاس هوفشتاتر طرح شده است.پدری همراه پسرش با خودروی خود در حال رفتن به مسابقه فوتبال هستند.آنان می خواهند از عرض خطوط راه آهن عبور کنند.اما بین خطوط،خودرو از کار افتاد،در با شنیدن صدای قطاری که در حال نزدیک شدن است،ناامیدانه می کوشد تا خودرو را روشن کند،اما موفق نمی شودو قطار با خودرو برخورد می کند.در درجا کشته می شود،اما پسر زنده می ماند و او را برای جرای مغز به بیمارستان می رسانند.

جراح با ورود به اتاق عمل می گوید:"من نمی توانم این پسر بچه را جراحی کنم،او پسر من است."        

پرسش این است که چگونه ممکن است؟

جواب این معما را برام بنویسید ببینم کی درست گفته.

 

+ نوشته شده در  Tue 24 Aug 2010ساعت 11:33 AM  توسط مهیار وسپیده  | 

دل تنگی

 

سلامی به گرمی تابستونای اینجا

خوبین ایشاالله.من امروز یکی از دوستانم به اسم هومن باعث شد بیام و به وبلاگم سر بزنم.

هومن خان ممنونم.

بعضی از دوستان برامون پیام قایمکی دادند.از همتوووووون ممنونم.

داداش کبیر ما دوستامونو یادمون نمیره.

راستی مهیار پنجشنبه کنکور کارشناسی داره.دعاش کنید.

یه جمله می گم و میرم.

هیچ انسانی نه دوست توست نه دشمن تو.هر انسانی معلم توست.

+ نوشته شده در  Tue 27 Jul 2010ساعت 11:25 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

جدید شدیم.

 

 

سلام دوستان

سال نو همگی مبارک.

تصمیم گرفتم توی سال نو یه تغییری توی وبلاگم بدم.

میخوام بحث های روانشناسی بذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.

برای روبرویی با موانع دو راه داریم:مانع دیدن آنها و تسلیم شدن‌،یا استفاده از آنها.

کسی می تواند بر مشکلات غلبه کند که آنها را به نفع خود تغییر دهد.کوهنورد صخره ای را در پیش رو می بیند،از صخره بالا می رود و صخره تبدیل به استراحتگاه می شود.همه چیز در ارتقاء خود خلاصه می شود.اگر به مانع مانند چیزی که باید بر آن غلبه کنید بنگرید،مانع خواهد ماند.اگر به مانع،مانند چیزی که به آن نیاز دارید نگاه کنید آنگاه یه استقبال آن می روید.

(وی جی اسواران)

+ نوشته شده در  Sat 10 Apr 2010ساعت 8:28 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

 

نوروزتان پیروز

نوروز ۸۹ را به همه ی عزیزان

مخصوصا سپیده ی عزیزم

و خانواده ی محترمش و همچنین خانواده ی خودم

تبریک میگم

بهترین ها را براتون ارزو می کنم

 

لحظه ی تحویل سال ارزو می کنم تا یک روز  من و سپیده هم سر یک سفره هفت سین بنشینیم 

+ نوشته شده در  Sat 13 Mar 2010ساعت 4:50 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

سبزه عید

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم

هر روزتان نوروز

+ نوشته شده در  Sat 13 Mar 2010ساعت 4:35 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  Sat 13 Mar 2010ساعت 4:5 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

حاجی فیروز اومده

عید نوروز اومده

+ نوشته شده در  Sat 13 Mar 2010ساعت 3:54 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

عید

عید اریایی بر شما مبارک

+ نوشته شده در  Sat 13 Mar 2010ساعت 3:52 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

مرسی مهیارم

 

سلام

مهیارم ممنونم عزیزم که این آپ رو برام گذاشتی.خیلی زیبا بود.

ولنتاین همتون مبارککککککک

ایشالله عشق همتون مثل من و مهیارم باشه.

فداتون

عزیزم دوست دارم

از همه کسایی که نظر دادن ممنونم.خوشحال میشم با دوستای جدیدم دوست بشم.

میتونید منو با اسم دیوانگی لینک کنید.مرسی

فعلا بای

+ نوشته شده در  Sun 14 Feb 2010ساعت 11:16 AM  توسط مهیار وسپیده  | 

گلی برای گل

تقدیم به معشوقه ی خودم

ولنتاینت مبارک

دوست دارم

+ نوشته شده در  Sun 7 Feb 2010ساعت 3:49 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

کادو


 

در آتش نگاه تو تبخیر می شوم

بارانیم ز شوق تو، تکثیر می شوم 

حرفی، گلایه ای، غزلی، لب فرو مبند

در دامن کلام تو تعبیر می شوم  

گفتی اجاق حوصله ام سرد می شود

وقتی من به پای تو زنجیر می شوم  

آخر تمام بودن من با تو بودن است

بی تو از وجود خودم سیر می شوم  

از ابرهای خسته، باران امید نیست

در بارش نگاه تو تطهیر می شوم  

شاید هنوز قافله ای در پی من است

تا در کجای عشق زمین گیر می شوم  

گفتم غزل به شام تو گویم عجیب نیست

گر با خطوط شعر خودم پیر می شوم

+ نوشته شده در  Sun 7 Feb 2010ساعت 3:41 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

روز عشق

عزیزترینم ولنتاینت مبارک

به  امید ولنتاینی در کنار هم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  Sun 7 Feb 2010ساعت 3:18 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

ولنتاین

 
پرده اول :ساعت 16:00،خيابون

 ببخشید خانوم پا میدی واسه معلول می خوام.عروس ننم میشی؟میتونم شماره بدم پاره کنی؟!!!میخوام سایه سرت شم.می خوام مرد خونت شم.طلبت شدم می خوام باهات دوست شم.شماره کفشتم بدی زنگ میزنم...راستی شماره عینک من میدونی چنده؟...ا...چرا جواب نمیدی؟(نگاه عاقل اندر سفیه دختر)>>>>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 7 Feb 2010ساعت 2:25 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

ولنتاین مبارک

پرونده:Antique Valentine 1909 01.jpg

+ نوشته شده در  Sun 7 Feb 2010ساعت 2:1 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

ما اومدیییییییییییم

 

سلااااااااااااام

به به.چطورین؟؟؟من شرمندم که اینقدر دیر اومدم.

باور کنید امتحانات نمی ذاره.

از همه دوستان که مارو یادشون نرفته ممنونم.

حالا مطلب جدییییییییییییید:

هر 3 ثانیه یکی تو دنیا میمیره


بشمار1 2 3  همین الان یکی مرد یادت باشه

 یکی از این 3 ثانیه ها نوبت من و توه

+ نوشته شده در  Sun 24 Jan 2010ساعت 8:17 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

سلام.بابا این دانشگاه نمی ذاره آدم سرش رو بخوارونه.بخصوص که دیگه بابا یه سگ کوچولو هم آورده خونه دیگه نمیرسم بیام اینجا.در هر حال به بزرگی خودتون ببخشین.بازم خوبه بعضی ها معرفت به خرج می دن و با اینکه من نیستم بازم میان.

دادااااااااش کبییییییر من از ذوق میمیرم ها!!!یه دفعه می آی آدم کلییی ذوق می کنه.

داداشی مسخرم کردی گفتی خلاقیت دارم؟؟؟آره؟؟؟

مطلب جدید برای همه دوستان به خصوص داداش کبیر که قراره چند روز دیگه بابا بشه:

یه روزی یه پسرک کوچکی وقتی پدرش از سر کار آمد جاوی او رفت و گفت :بابا جون خسته نباشی.پدرش کلی خوشحال شد و تشکر کرد.بعد پسرک به پدرش گفت: بابایی شما در روز چند ساعت کار می کنی؟؟؟پدر او را دعوا کرد و گفت: به تو چه ربطی داره بچه و رفت.بعد از کمی وقت پدر فکر کرد که چرا این سوال را پسرش پرسید.رفت پیش او و گفت: بابایی من در روز ۸ ساعت کار می کنم.پسرک گفت: خوب بابا حقوقت چقدره؟؟پدر دوباره عصبانی شد و گفت:بچه فسقلی این فضولیها به تو نیومده.پرک به اتاقش رفت.دوباره پدر کمی فکر کرد و به طرف پسرک رفت و گفت:بابایی من ساعتی ۴۰۰۰ تومن می گیرم.پسر گفت خوب میشه ۲۰۰۰ تومن به من بدین؟؟پدر دوباره فریاد زد و از اتاق بیرون آمد و بعد از کمی فکر پیش پسر رفت و ۲۰۰۰ تومن به پسرش داد.پسر از زیر تختش ۲۰۰۰ تومن دیگر بیرون آورد و به پدرش داد و گفت:بابا جون من ۴۰۰۰ تومن می دم بهت و یک ساعت کاریت رو می خرم در عوض تو یک ساعت زودتر بیا تا فردا ناهار با هم بخوریم.

داداش کبیر سعی کن خوش اخلاق باشی

+ نوشته شده در  Mon 23 Nov 2009ساعت 8:25 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

من اومدم

سلاااااااام.حال و احوال چطوره؟؟ ما رو نمی بینید خوش می گذره؟

داداش کبیر خوشحالم کردی بعد از کلی وقت بهم سر زدین ها.

از بقیه هم ممنونم که ما رو یادشون نمی ره.

حالا متن جدید:

تا تواني رفع غم از چهره ي غمناک کن


در جهان گرياندن آسان است


اشکي پاک کن

+ نوشته شده در  Sun 1 Nov 2009ساعت 11:26 AM  توسط مهیار وسپیده  | 

+ نوشته شده در  Sun 25 Oct 2009ساعت 11:55 AM  توسط مهیار وسپیده  | 

سلام

اومدم وعذرت بخوام از مهیار و بگم ببخشید که اینقدر با تاخیر وبلاگ رو آپ می کنم.

دیروز که دانشگاه بودم و جمعه هم اینترنت مشکل داشت و نشد.

در هر حال ببخشید.همین


+ نوشته شده در  Sun 25 Oct 2009ساعت 10:47 AM  توسط مهیار وسپیده  | 

دوست کی؟دشمن کی؟




سلام به همه دوستای فابریک و مهربون خودم
انشاالله که خوب و سلامتین
امدم که بازم داستان بگم
اگه از داستان گفتنم خسته شدین بگین بهم که بازم شعر بنویسم

روزی بود که همه کرمها از دست آدمها خسته شده بودند و به لک لک ها شکایت کردند که آدمها ما رو اذیت می کنند.اگه می شه شماها اجازه ندین که آدمها به ما نزدیک بشن.
لک لک ها قبول کردند.روزها گذشت و گذشت.بعضی از لک لک ها دیگه خسته شدند از اینکه آدم ها دیگه برای اونها غذا نمی ذارن.پس اومدند و کرمها رو خوردند.
الان هم اینجوریه
ما نمی دونیم دوست ما کی هست و دشمن ما کی؟
ایشاالله که استفاده کرده باشید.
+ نوشته شده در  Tue 13 Oct 2009ساعت 3:0 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

ghorbagheha

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
or:
یا :

'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

It turned out....
و مشخص شد که ...

That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!

Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس :

ALWAYS be....
همیشه ....

POSITIVE!
مثبت فکر کنید !

And above all:
و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید !

Always think:
و هیشه باور داشته باشید :

God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

Pass this message on to 5 'tiny frogs' you care about.
این متن رو به 5 "قورباغه كوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید .

Give them some motivation!! !

به اون ها کمی امید بدید !!

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت
+ نوشته شده در  Tue 6 Oct 2009ساعت 11:42 AM  توسط مهیار وسپیده  | 

افسوس

 

 اي مهربانتر از من
 با من
در دستهاي تو
 آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دريغ کردي
تنها تويي
 مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسيم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهرباني تو با من
 در کوچه باغهاي محبت
 مثل شکوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي است
 افسوس آيا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مايوس مي کند؟

+ نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت 9:0 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

حرف دل

سلام . سلامی به همه شما دوستانی که اینقدر با معرفتین و میاین و نظر میدین.

ایشاالله که خوب و خوشین.

یه سلام دیگه می کنم به همه ی دوستانی که یک جمعه سبز رو ساختند و یه خسته نباشید میگم بهشون.الحق که این مردم همونهایی هستند که انقلاب کردند.

دوستان من هر کاری می کنم نمی تونم جواب نظراتتون رو بدم.پس از اینجا جوابتون رو میدم. دوستانی که تازه اومدین اگه مایل هستین به اینکه لینکتون کنم بهم بگین با چه اسمی لینک کنم.

یک سایتی هست به نام پابرجا که آقای علیرضا نویسنده اش هستند خواستم بگم آقای علیرضا خیلی نوشتتون جالب بود ولی نصف نوشتتون پشت زمینتون هست اگه میشه درستش کنید تا بتونیم کامل بخونیم.ممنون.

سعاد عزیز خیلی آپ زیبایی بود.

زهرا جونی مرسی از اومدنت و خبر دادنت واسه اینکه آپ هستی.

آقای علی جمشیدی خیلی آپتون توپ و باحال بود.

آقای حسین ببخشید که نتونستم اگه جمله ای یادمه بنویسم.

دوست عزیز آقای داریوش شعر زیبایی بود ولی ما چیکار به افغانستان داریم؟؟؟بهتر نیست ایران اول اوضاعش خوب بشه بد بریم سراغ بقیه؟؟؟اگه دوست داشتین بگین با چه اسمی لینکتون کنم.

آقای امیر شما هم بگین با چه اسمی لینکتون کنم چون وبلاگ زیبایی دارین.

ایشاالله کسی رو جا ننداخته باشم.

یه متن زیبا هم می ذارم در ادامه متن.دوست داشتین بخونین.

بای


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 22 Sep 2009ساعت 12:32 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

به درخواست حسین

منتظر عاشقان هستیم

وعده دیدار 19 تا 21 رمضان 1388

عاشقانه تری جملات در مورد علی (ع)
وعده دیدار در وبلاگ عشق و دوستی حسین

http://mina2009c21.blogfa.com
+ نوشته شده در  Thu 3 Sep 2009ساعت 12:24 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

چرا؟؟

تو به من خنديدي ....
و نمي دانستي  ....
من به چه دلهره از باغچه همسايه                 سيب را دزديم
.....
باغبان در پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
  ..........
و تو رفتي و هنوز
.......
سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گامهايت تکرار کنان

ميدهد آزارم
........
و من انديشه کنان                           غرق اين پندارم
.....
که چرا ؟                     خانه کوچک ما
....
سيب نداشت  ........... .
+ نوشته شده در  Tue 1 Sep 2009ساعت 3:45 PM  توسط مهیار وسپیده  | 

خدا چرا نمی خوابه؟؟؟

سلام به همگی

ماه رمضان همگیتون مبارک.ما رو هم دعا کنید.

مهیار جون از تو هم بابت تولدم ممنونم عزیزم.

دیشب با مهیار داشتیم حرف می زدیم بعد به یه جایی رسیدم که به نظر خودم بد نیست شما ها هم بدونید.

سحر بود و من و مهیار نرسیدیم قبل اذان آب بخوریم.به شوخی گفتم وایسا خدا که خوابید میریم آب می خوریم.گفت خدا نمی خوابه.گفتم:چرا؟؟؟گفت بنده های خدا خیلی بد هستن.اگه خدا بخوابه تند تند گناه می کنند.

واسم خیلی جالب بود.یعنی واقعاَ ما اینقدر بدیم؟؟؟اگه اینجوری نیست به نظر شما خدا چرا نمی خوابه؟؟؟

منتظر نظراتتون هستم.از همگی هم بابت نظرای خوشگلشون ممنونم.

بای

+ نوشته شده در  Thu 27 Aug 2009ساعت 11:24 AM  توسط مهیار وسپیده  | 

مطالب قدیمی‌تر